-->
کیمیاگر
و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
کلاغ قصه که از انگشتان تو آغاز می کند؛ باورم می شود که باد هنوز، رایحه ی دستانت را میان گیسوانم می بافد... رویای آغوش تو که پناه تمام قصه هاست؛ همه ی کلاغ ها به موقع به خانه می رسند؛ هراسی نیست... من هنوز از انحنای نازک روح کودکانه ات آویزانم؛ بگذار هر چه کلاغ، پر بگیرد. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٥ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
تنها که شدی.. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٤ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
دیشب خواب دیدم که مرده ام... جمعی زاری کنان در برم و سایه ای خندان بر در... نشانی دستانش را که پرسیدم،تمام قاصدک های عالم در کف دستانم رقصیدند... خواب زندگی می دیدم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۸ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
اینجا رشت است.هوا بارانی است و دلتنگی چشمانم،انتظار رویای ستاره ها را می کشد. حس بیوه زنی چهل و چند ساله را دارم که در تنهاییِ دستانش،هزار کودکِ پریده رنگ لی لی حوضک بازی می کنند و هیچ هم نمی خندند. خواب دیده ام... همین چند طلوع پیش... ...که به هر کوچه ای که سر می زنم،دیوارش کاهگلیست و تو زیر گیسوی مهتاب،در خواب هزار و یک شبِ دریایی،اما هر چه می دوم به انتهای این کوچه ها نمی رسم و تو دائم تکثیر می شوی و من آنقدر به دور خودم می چرخم و می چرخم که گیییییج می شوم و .... از خواب می پرم...به آینه خیره می شوم و باز تکثیری از تو را در چشمهای خیره ام می یابم. اصلا نمی دانم این روزها کدام خواب است و کدام هوشیاری. اصلا چه فرقی می کند. تو که نباشی تمام خاطره ها،افسانه ی روزهای دووور می شوند.انگار که هرگز نبوده اند. تو که نیستی اصلا نمی فهمم کی روز می آید و کی چلچله ها می خوانند.اصلا نفهمیدم این گرگ ها چند وقت است که اهلی شده اند و زیر پنجره ام می خوابند.... تو که نیستی هیچ چیز را نمیبینم.نمیفهمم.خواب گرد شده ام در بیداری و همه جا دستان تو را میبینم...روی کلید برق و دستگیره ی در و فرمان ماشین و .... به کسی نگو اما...حتی تو را در آغوش دخترکانی ناشناس هم دیده ام.... اصلا کجا جا مانده ای که هر چه بیشتر می جویمت،کمتر می یابم.نشانی ات را از هرکه می پرسم،نگاهی نگران و نوازشی برای این گونه های خیس و پاره ای ترحم نصیبم می شود.انگار تو از ابتدا نبوده ای... چرا نمی آیی؟چرا نیستی تا سرم را روی سینه بفشاری و بگذاری تمام عالم را اشک کنم در دامنت و فریاد کنم نامت را برای این کوردل مردمانی که هیچ گاه مرا ندیده اند.... هه...خنده دار است.تو هم مرا ندیده ای.هیچ وقت نخواستی بدانی رنگ چشمانم را.انگار تو هم از چشم ها می ترسی.از خودت می ترسی که در چشمان من هبوط کرده ای. کجایی که ثابت کنم به این آدم ها که همیشه بوده ای.که خیال نیستی.وهم نیستی و این پریسای کوچکِ باران زده،ناکجا و نادیده را سرود نکرده است...خسته شدم بس که این دستهای خالی را در جیب هایم فرو بردم به این امید که اگر بی هوا سر رسیدی،از نگاه عابران نترسی و بگذاری دست کم سرانگشتانت برای من باشد. خسته ام.از این همه تقسیم تو با این هوا،این خاک،این مردمان،منزجرم. از تقسیم تو با فاحشه ی شب زده ی پس کوچه ی دلتنگی منزجرم. از این تکثیر بیمارگونه ات برای هزار پریسای مثل من بیزارم...آخر هر قدر هم که مثل من باشند،من نمی شوند برای تو...تویی که در منی که نمی شوی برایشان...اصلا خودت بگو...می تواند کسی برایت همه ی قصه هایی را که خوانده ام،سرود کند؟اصلا کسی می تواند لب هایت را با همان علاقه ی من ببوسد.اصلا مگر می شود کسی را پیدا کرد که بلد باشد آغوش گرفتن تو را،همانقدر گرم که من تو را در برِ خود می گرفتم...نمی شود...به خدایت قسم نمی شود کسی تو را به اندازه ی من عاشق باشد...به اندازه ی من بخواهدت...که تو را اندازه باشد وقتی حتی من با همه ی شکستنم نتوانستم مستورِ برهنگیت شوم. آخر کجا جامانده ای بی انصاف،که من و این کوله بار تنهایی و حسرت را رها کرده ای میان مردمان قریبی که غریبه اند با رویای گره انگشتان ما.حالا که نیستی،این منِ همیشه تنها،برای کدام چاه گریه کنم که باور کند این همه قصه های پر سوز و گداز،بی امیدِ دستانِ نمناکِ تو نبوده است.کجایی بی انصاف؟ این شب ها سراغت را از همه ی دستان این شهر گرفته ام.انگار سال هاست کوچ کرده ای به نمی دانم کجایی که نزدیک است به من...آنقدر نزدیک که وقتی باد میان موهای آشفته ام می رقصد،حسِ نازکِ انگشتانِ باریک و بلندت در من جاری می شود...هوا هنوز هم عطر تو را می دهد انگار. کجایی بی انصاف،که هیچ کس تو را آنگونه که من می شناختم به یاد ندارد...هیچ کس نمی شناسدت...نمی شناسدت....نمی شناسد.... . . هی تو... تو که پای هذیانِ هر شبه ی این بیوه زن تکیده ی پریده رنگ می نشینی، تو که استغاثه های از سر دردِ مرا می خوانی... تو را به چشم های پر ترحمت قسم... تو را به اشک های بی اختیارم قسم... تو را به جان شاپرک ها قسمت می دهم... مردی را ندیده ای،با چهره ای استخوانی که ته ریش نامرتبش،جذاب ترش می کند،که چشمانش برق تمام ستاره ها را در خود جا داده و پشت گوش هایش صورتی است.با یک خال کوچک قهوه ای گوشه ی شقیقه اش که سرو قامت باشد و فراخ آغوش.با انگشتانی که هر کدام انگار قرار است یک ابدیت را شانه کند.مردی که پشت ناخن هایش کمی تیره است و نفس هایش داغ با بوسه هایی مهربان... راستش را بگو...مردی را ندیده ای که وقت راه رفتن نگاهش در گیر و دار زمین باشد اما یقین کنی که تو را خوب دیده است.... مرد من را ندیده ای؟ نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٧ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
ادراک،معجزه ای فراتر از حواس پنج گانه است. یعنی من نگاهم را،هزار ترانه کنم و تو،اعجاز هزار و یک شب را روی لب هایم تجربه کنی. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳٠ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
بی تابی شب های من که قصه ی دیروز و امروز نیست عزیزکم. هزااار سال است که قرار انتظار آغازت را از کف داده ام. آنقدر از یاد تو پر شده ام که این فاصله های لعنتی،حسودیشان می شود به حجم بی انتهای بودنت و باز دورتر می برند تو را. همسفر دریا که نشدی دلفریب رویا باف اما... کاش طمع به بال های تیز پرواز باد هم نمی کردی که آشیان از کف بدهی و هر چه خاک و ریشه و ماندن در بقچه ات پیچیده ام،پای اولین درخت دعا جا بگذاری. حالا هر چه آب میریزم پشت نگاهم که آمدنت را سوغات بیاورد،بر نمی گردی و هراس من افزون می شود از احتمال روزی که آغاز این کوچه ی خاطره ها،مردی را به آغوش بکشد با نشانی همان بقچه ی قدیمی رویاهای درهم پیچیده در یک دست و دخیل سبزی که عطر برگهای چنار می دهد در دست دیگر،که آغوشش هرقدر هم گرم باشد و فراخ باز هم عطر شمعدانی ها را به ریه هایم سرازیر نمی کند. باور نکن که پرواز تو،از من زنی فراموش کار می سازد که هر صبح به گلدان های روی طاقچه سر می زند و غبار آینه را می روبد. تو هم که نباشی،من هنوز برای ساعت پنج،دل دل می کنم و هنوز گلدان شمعدانی ها را بزرگتر می گیرم،انگار که قرار است تا ابدیت ریشه کنند. تفاوتش چیست امروز و فردا؟ هزاااار سال هم که بگذرد من هنوز بلند بلند می خندم و آغاز هر خنده ام آغوش بی نهایت توست که تا آخر دنیا هم تمام نمی شود. یادت نبود انگار که یاد گرفته ام،پای هر قولی سند بزنم...لمس بوسه ات روی لب هایم هنوز امضای حقیقت جای پای عاطفه ات خواهد بود عزیز من. خیال نکن این همه شعر عاشقانه را برای نبودنت ترانه می کنم. من هنوز حجله نشین آغاز یک ابدیتم از نگاهی که نشانی از روزگار تناسخ روح خسته ام داشته باشد... که دستانش را بگیرم و باور کنم این هزار ساله رویای هر شبه ام از لب های تبدارش افسانه نبود. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢٤ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
نمی دانم چرا هر شب به بستر بی تابیم سر می کشی و تنها خواب چشمانم را می ربایی... یک شب بیا و بنشین به گوشه ی جاده ی چشم انتظاریم....پاک کن به دستان گرمت این گونه های خیس را... آنگاه،لختی بمان کنار دلخوشی هایم....تا در خیرگی چشمانم،از قامتت،ابدیتی بسازم پرستیدنی برای قبله گاه آفتاب،که حتی ابراهیم را هم یارای شکستنش نباشد... ...تا هر طلوع تا شام،هزاران بار به کعبه ی عشقت نماز برم،که من،مومن به آغوش یارم و آستان لب های فریبنده اش. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٩ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
چشم بندی نمی کنی اما چشمانت جادو می کند. پ.ن:دعوتید به اینجا نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٥ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
باطل السحر دستانت میان بقچه ی هیچ فالگیری پیدا نمی شود انگار... لب های مسخ شده ام را بی اختیار به شیار لب هایت می کشم و جادوی داغ نفس هایت،سینه ام را به آتش می کشد. این روزها تفاله های قهوه ام نشان از مردی دارد که دستان من میان دستانش جا مانده است.....دلم،میان زنجیر بازوانش. گریزی نیست....قهوه و تاروت و اسپند و شمع،همگی نام تو را از برند. دنیا سرود کرده است بودنت را. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٧ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
عشق جادوی عجیبیست. غریبترین افسانه ای که به گمانم،عظیم ترین نیروی روحِ کائنات است. همیشه به نیروی ذاتِ کلمات،ایمان داشتم.همه ی ترس ها و حسرت ها و رویاها و شادی ها را یکجا در قالبِ کلمه میریختم و می گفتم:...و در آغاز هیچ نبود....و کلمه بود... حالا چه میشود مرا که کافر شدم به باورِ 20 ساله ام و کلام را غلاف کرده ام و از هیچ هم نمی گویم،نمی دانم. انگار جادوی بودن تو،قدرتمندتر از هر نوریست تا توانِ پنهان کردنش در گریبانِ حروف را داشته باشم. آخر مگر می شود توصیف کرد تو را....دستانت را....لبهایت را....اشتیاق داغ نفس هایت را... آخر مگر کلام،قادر به لمسِ لطافتِ آغوشِ روحِ تو می شود؟ می ترسم از تو بنویسم....نگو بهانه است و ناز و نیاز...می ترسم کلمات را به آتش بکشم از این همه تویی که لبریز شده ام از آن. هر بار که می آیم به آشتی کلمات و لبخند میزنم و دستی می کشم به سر عین و تحسینی به بلندای قامت الف و می آیم مثال همیشه بگویم از اعتدال... باز تو سر میزنی به خاطر پریشم و قامتِ تو را می ستایم و دست در زانوانِ تو حلقه می کنم و معلق می شوم از هلالِ نازکِ قاف و عین را سرود می کنم برای ستاره ها که شاه نشینِ دامنِ شین شوند و ماه را شهادت می گیرم که هنوز راه درازی باقیست تا مهتاب،روشنیِ چشمانِ تو را رقیب باشد. اصلا مگر می شود رقیبِ تو بود وقتی در سفره ات نان از ستاره هاست و شراب از شهد بوسه و یک بغل لبخند،سهمِ رهگذری غریب که قریب می شود از جادوی سادگیِ یک سلامِ تو. همیشه گمان می کردم مستی،یگانه شاعری خواهد ساخت از روح هراسناکم،اما.... مثال همیشه،عطر تو که در مشامم می پیچد...مست که می کنم از سلسله ی انگشتان تو،همه ی معادلات منطقی وارونه می شوند و من می مانم،پیچیده در ستر عریانی تو و مست از اشتیاق لبهایی که انگار شعر تنها به بهانه ی بوسیدنشان متولد می شود. شعر هم این روزها خجل می شود و کم می کند بهانه ها را... انگار فقط تویی که بهانه ی تمام عالم شده ای و من بهانه می کنم تو را تا یک دل سیر اسارت بازوانت را به تجربه بنشینم. عشق جادویی چنان عجیب است و چنان قدرتمند که از منِ عجولِ ساده دل،کوهی بسازد به استقامت هزاااار سال تابِ بی قراری. فقط بگو... این هزار ساله بی قراری را،میهمان بوسه ای می کنی پس از همه ی طوفان هایی که قرار است،تنها گذر کنی. آن وقت...هزار سال را به اشتیاق لختی بوسه و لبخند،تاب می آورد تنهاییِ هر روزه ی این دلِ بی درمان... فقط بگو که داستانِ بدرقه،افسانه نیست.. آن وقت تمام اشک های عالم را روی طرح قدم هایت میبارم تا طعمِ کوی بی نشانِ چشم انتظاریم،در خاطره ی کفش هایت باقی بماند... فقط بگو که روزی،در آغوش تو آرام می یابم.... فقط بگو. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
کاش حقیقت رویاهایمان را میشد به تلنگری تغییر داد.... کاش مجالی برای از عشق سرودن بود.... مجالی اگر بود، تن بیمناکت را هزار سرود می کردم برای لالایی چشمانت که آرام یابی در بستر بازوان من که از هرم اشتیاقت،تب آلودست و پریده رنگ. مجالی اگر بود،تجربه ی لذتناک لب هایت،التیام میشد برای تب آلود روحِ بی تابم. نوازش نمناک دستانت،سرآغاز آفرینشِ هر طلوع می شد.... نمی شود...فرصتی نیست و شجاعتی برای سیلاب را سپر شدن... تقصیر از هیچ کدام ما نیست.زمان و مکان نامتجانس تر از آنند که مردمان،رقص موزون ما را به پیاله نسبت ندهند. هرچه هست،صدای آهن است و سایش روح تنهای این شهر غریب. گوشی،قادر به درک هارمونی بی نظیر نفس های تو در تلاقی با ضرباهنگ قلب من نخواهد بود.. و ما، چقدر تنهاییم.
تو آنجا در گیر و دار تناقضات مبهم و بی پایان سنت و مدرنیته. من اینجا در حصار اندیشه ای که تنها هنرش باید دم زدن از شرافت باشد. می دانم... حجم عظیم آغوش روح تو،شریفترین پژواک پاکی و نجابتست،اما... کاش روح به تنهایی قادر بود،تجسم در تو بودن را محقق کند. آنگاه،هزار مثنوی می سرودم از تمنای بودنت. هزار غزل می شدم روی لبهای پر حرارت تو. دم می گرفتم از مسیحا تنفست. زنده میشدم به چکیدن از شانه های تو. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٧ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
هیچ چیز تغییر نکرده است.ما هنوز هم همان آدم های دیروزیم. روی راحتی کنار پنجره لم داده ام... با یخ های شربت بهارنارنج بازی می کنم و در این فکرم که این رمان کسل کننده ی روسی کی قرار است تمام شود. خانه از تمیزی برق می زند و اتاق پر شده از عطر مریم ها.پرده ها را تازه شسته ام و ملافه ها سفید و نرم و بی چروک روی تخت آرام گرفته اند. ............. می آیی...خسته از یک روز شرجی و اجبار برای کاری که لذتی برایت ندارد. حرفی نمی زنی....سلام هم که....بطری آب را از یخچال برمیداری....سر می کشی و می گذاری روی اوپن....با دست یک مشت سیب زمینی سرخ کرده از تابه برمیداری و می آیی به سمت اتاق.... انگشت های روغنی را یک به یک میلیسی که مثلا پاک شده اند و کتابم را می گیری و نامش را که میبینی لبخندی محو از نگاهت می گذرد:برادران کارامازوف. لباس ها را پخش می کنی روی تخت.بوی تند عرق اتاق را پر می کند. یخ های شربت آب شده اند.... .............. پای تلویزیون نشسته ای...مشغول تماشای فوتبال و دلخور از این که غذا بی نمک بوده و نانِ سنگک،سوخته ،که پلک هایت خسته می شوند و راهی خواب میشوی.... ......... ظرف ها را می شویم و کف آشپزخانه را طی می کشم که باز هجوم سوسک ها امانم را نبرند. لباس چرک ها را جمع می کنم و یقه و سرآستین لباس کارت را تمیز می کنم و اتو می کشم. تلویزیون و چراغ ها را خاموش می کنم و راهی رختخواب.... .............. اتاق بوی ترش عرق می دهد.مریم ها به اجبار خاموشند. ملافه ها زیر وزنت چروک خورده اند و تو مثل پسرک پنج ساله ای که بی قصه خوابش نمی برد با چشمان خسته منتظری... روی ملافه های درهم و چروکیده می غلتم و در آغوشت گم می شوم و تکرار لذتناک یک شبانه.... .................................... نفس های داااااااغ و آرام و بلندت روی پوست تنم بازی می کند و من در آغوش خواب آلود کودکانه ات به این فکر می کنم که چقدر دورم از خودم.از رویاهای سال های دور...از شوق چشمان منتظر و لب های پر التهاب و دستان گرم... به این فکر می کنم که چقدر خسته ام... ......... صبح که می شود تو از خروسخوان رفته ای... ملافه ها را عوض و اتاق را پر از بنفشه می کنم. ......... کتاب کسل کننده ی روسی روی راحتی کنار پنجره به پشت افتاده است و شربت بهارنارنج از دیروز در انتظار یک جرعه اشتیاق... .....به این فکر می کنم که هیچ چیز تغییر نکرده است.ما هنوز همان آدم های دیروزیم... و این چقدر دردناک است که روزها،دامن ثانیه هایمان را پر از غبار کند و دستی نکشیم تا غبار سالیان را کمی سبک کنیم... زندگی ما از همین جاست که دردناک می شود... از همین جا که اشتیاقی برای تازه شدن نداشته باشیم. عادت!!! ................. کتاب کسل کننده ی روسی را می گذارم در کمد... با نوای عاشقانه ی لئونارد کوهن،والس تک نفره ای را آغاز می کنم... Dance me to your beauty with a burning violin .......... +وااااااااااای.....کتاب جالبی باید باشد...سلیقه ی تو بی نظیر است.گمان کنم تا صبح تمامش کنم.ممنونم. +تا بابا شک نکرده باید بروم.خیلی دیر شده... _کی بشود این پنهان کاری ها را تمام کنیم.... _هوووووووووووم.چه روزهای پر لذتی خواهیم داشت... +قول بده اسیر عادت نشویم... ...... زنگ تلفن... _رسیدی؟ +رسیدم.. _دوستت دارم. +دوستت دارم. نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٩ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
کنج تاریک کافه ای نشسته ام... تنها....تنها....سفارش چای و کیک... متنفرم از چای های کیسه ای این کافه ها.شتاب دارند و رنگ و عطری دلفریب اما...هیچ سماوری برایشان قل قل نکرده است... به رنگ دلخواهم که میرسم کیسه را بیرون می آورم و می گذارم روی دستمال سفیدی که در ظرف است. رطوبت رنگین چای نمناک ذره ذره سرایت می کند به مساحت بزرگتری...به انتهای فنجان که میرسم تمام مساحت سفید دستمال،تر شده و رنگی. گونه های نمناک هم همینطور آرام،بی شتاب،بی نقص حجم دل را پر می کنند. خودمانیم...تو هم همینطور... روزگاری بود که بی هیچ هراسی میزبان دلت شدم... روزگاری که همه چیز کوچک بود...کم بود و من... من خالی بودم...سرد...بی پروا... حکایت همان دستمال و خیسی چای کیسه ایست حکایت من.... تو آمدی... خانه نشین دلم شدی و ذره ذره سرایت کردی به تمام بودنم...میان تمامی این ثانیه های کش داری که حالا بی تو نمی گذرد. پر شدم از تو ،تمام دلم شدی...تمام تنم... تب کردم و اسیر شدم در زنجیر بازوان تو... حالا بیا و ببین این شیوع نمناک بودنت را در کف دستان من... ببین که حس نازک و نمناک دستانت که باشد منم و یک بیستون عاشقی برای یک دم عطر آغوشت... بیا ذوب کن اشتیاق مرا در التهاب لب هایت... التیام باش... مرهمی برای ثانیه هایی که قرار است تا ابد بی تو بگذرد.
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۸ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
این روزها چقدر هوای حوصله ام ابریست.... تو هستی اما نبودنت بیش از همیشه است. پرم از کلام و تهی از کلمات.... تراژدی این سکوت ها تمام نمی شود انگار... تقصیر من نیست. دلم را برده ای اما نگاهم جا مانده.
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٢٧ به قلم پری گلی
| تو هم حرفی بزن ()
اردیبهشت ماه منه... ماه عاشقی...ماه شاعرا... بس که زیباست هر روز از این ماه. جلوی پنجره ی اتاق من باغیه پر از اقاقیا که عطرش مست می کنه منو تو عصرهای اردیبهشت و دلم پر می کشه برای روزهای کودکیم که از اقاقیا،بستر رویاهای کودکانمونو می ساختیم. به قول سعدی:بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت. به دوستی قول داده بودم عکسی از این رویاهای بنفش بزارم. العهد وفا...
ادامه مطلب... |
|