کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

پایان

هیچ وقت اهل خداحافظی های پرطمطراق و پر سوز و گداز نبودم.در واقع به این خاطر که شجاعتش رو ندارم. بسته شدنه کیمیاگرم شاید لایق پست خیلی خاصی باشه اما نمینویسمش چون نوشتن در اینجا رو سال هاست کنار گذاشتم. در واقع از حضوری که در درونم مینوشت ترسیده بودم. پس بسنده میکنم به اینکه دیگه اینجا نمینویسم. و به خونه ی دیگه ای کوچ کردم و جای دیگه ای قصد نوشتن دارم. نمیدونم هنوز کدوم یک از دوستام امیدوار به اینجا سر میزنن اما عزیزای دلم اگر دلتون خواست مهمان خونه ی نقلیه تازه ی من باشین یه آدرس وبلاگ یا ایمیلی برام توی کامنت بزارید که با اشتیاق دعوتتون کنم. کیمیاگر عزیزم بابت همه ی روزهای فوق العاده ای که برام مرهم شدی ممنونم. این دفتر هزار ساله امروز به پایان رسید.

   + پری گلی ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٥
comment نظرات ()

تو که هستی هیچ پرنده ای یتیم نمی ماند...

جغدها

لب طاقچه ی این باغ

چله نشین دامن سبز بهارت شده اند

تا هزااار رویا

در انتهای کمان رنگین ابروانت

حقیقتی شوند بی بدیل.

ورنه تو

حاصل تناسخ روح هزاااار چلچله ای

خوش آواز من.

   + پری گلی ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱
comment نظرات ()

هزاااار رج در تصویرِ تو خط خطی شده...

تقصیر از آدمکِ درونِ من نیست

کم طاقت شده ام این روزها،دخترک...

نترس از این همه فریادِ بغض آلود

صبورترین آدم دنیا هم که باشی

مرزهای صبرت که بشکنند...

                                می شکنی

 

دل شکستگی دردی غریب است

زیااااد که طووول بکشد...

                       رهایش که کنی

چرک می کند و

همه چیز را میان هجمه ی اندوهش

                                             با خود می برد...

نترس ازین هیاهو

                حال من خوب است

                                    تنها کمی،

                                              کم طاقت شده ام.

   + پری گلی ; ٤:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment نظرات ()

برای بادهای شمالی...

روی تصویر غمزده ام در آینه

روبه روی قاب عکس تو

هنوز جای زخم های قفس پیداست...

 

تو بگو...

صدای گرفته ام

هنوز خوشایند است؟

   + پری گلی ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٧
comment نظرات ()

من...

کلمات مرا غرق میکنند.
در منی که مستور لبخندها شده.
در تویی که یا نیستی یا بودنت تاااب ماندگاری نمی آورد...
همین است که سکوت عادت روزهایم شده.
از نوشتن میترسم.
ازین که یک روز دوباره
دست های جوهریم از تو خالی شود و...
هزااار هزااار کلمه باشد که در اشک های من می غلطند.

   + پری گلی ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
comment نظرات ()

هان ای عزیزِ بی تابِ پرسکوت من!!!

سر راست کرده ام

که چشم های بی قرارت،

بی قراری ام را موافقت کنند

 در سکوتِ پرفریادِ دستانی

 که در انتهای هر شاخه ی سبز،

                          رو به آسمان،

                                   تو را طلب می کنند.

 

شکوفه بزن

که مسجودِ همیشگیِ

                        قرارِ بالا بلندت

                                          منم.

   + پری گلی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

کلاغ پر

کلاغ قصه که از انگشتان تو آغاز می کند؛

                           باورم می شود که باد هنوز،

                                           رایحه ی دستانت را میان گیسوانم می بافد...

رویای آغوش تو که پناه تمام قصه هاست؛

                             همه ی کلاغ ها به موقع به خانه می رسند؛

هراسی نیست...

               من هنوز از انحنای نازک روح کودکانه ات آویزانم؛

                                                             بگذار هر چه کلاغ،

                                                                                پر بگیرد.

   + پری گلی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

می ترسم این بار ورد زبانم،رفتن نباشد:((

تنها که شدی..
      چهار خانه های پیرهنت را
جابه جا کن روی صندلی
                              بایست روبه روی آینه
ببین...
...که دیوار تنت
                 غرق هزار بوسه ی یواشکیست...
بی صدا آمدم
که هوای بودنم
             به سرت نزند
                             در
                               هیاهوی عاشقانه ام...
هیییس....صدایم نکن...
این مردمان
            نامحرمند
                    به راز گرمی دستانمان...
نام ما رازیست
               که  تنها
                       به گوش های شب آشناست عزیزکم...

   + پری گلی ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٥
comment نظرات ()

...

دیشب خواب دیدم که مرده ام...

جمعی زاری کنان در برم و سایه ای خندان بر در...

نشانی دستانش را که پرسیدم،تمام قاصدک های عالم در کف دستانم رقصیدند...

خواب زندگی می دیدم.

   + پری گلی ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٤
comment نظرات ()

ماه زده

اینجا رشت است.هوا بارانی است و دلتنگی چشمانم،انتظار رویای ستاره ها را می کشد.

حس بیوه زنی چهل و چند ساله را دارم که در تنهاییِ دستانش،هزار کودکِ پریده رنگ لی لی حوضک بازی می کنند و هیچ هم نمی خندند.

خواب دیده ام...

همین چند طلوع پیش...

...که به هر کوچه ای که سر می زنم،دیوارش کاهگلیست و تو زیر گیسوی مهتاب،در خواب هزار و یک شبِ دریایی،اما هر چه می دوم به انتهای این کوچه ها نمی رسم و تو دائم تکثیر می شوی و من آنقدر به دور خودم می چرخم و می چرخم که گیییییج می شوم و ....

از خواب می پرم...به آینه خیره می شوم و باز تکثیری از تو را در چشمهای خیره ام می یابم.

اصلا نمی دانم این روزها کدام خواب است و کدام هوشیاری.

اصلا چه فرقی می کند.

تو که نباشی تمام خاطره ها،افسانه ی روزهای دووور می شوند.انگار که هرگز نبوده اند.

تو که نیستی اصلا نمی فهمم کی روز می آید و کی چلچله ها می خوانند.اصلا نفهمیدم این گرگ ها چند وقت است که اهلی شده اند و زیر پنجره ام می خوابند....

تو که نیستی هیچ چیز را نمیبینم.نمیفهمم.خواب گرد شده ام در بیداری و همه جا دستان تو را میبینم...روی کلید برق و دستگیره ی در و فرمان ماشین و .... به کسی نگو اما...حتی تو را در آغوش دخترکانی ناشناس هم دیده ام....

اصلا کجا جا مانده ای که هر چه بیشتر می جویمت،کمتر می یابم.نشانی ات را از هرکه می پرسم،نگاهی نگران و نوازشی برای این گونه های خیس و پاره ای ترحم نصیبم می شود.انگار تو از ابتدا نبوده ای...

چرا نمی آیی؟چرا نیستی تا سرم را روی سینه بفشاری و بگذاری تمام عالم را اشک کنم در دامنت و فریاد کنم نامت را برای این کوردل مردمانی که هیچ گاه مرا ندیده اند....

هه...خنده دار است.تو هم مرا ندیده ای.هیچ وقت نخواستی بدانی رنگ چشمانم را.انگار تو هم از چشم ها می ترسی.از خودت می ترسی که در چشمان من هبوط کرده ای.

کجایی که ثابت کنم به این آدم ها که همیشه بوده ای.که خیال نیستی.وهم نیستی و این پریسای کوچکِ باران زده،ناکجا و نادیده را سرود نکرده است...خسته شدم بس که این دستهای خالی را در جیب هایم فرو بردم به این امید که اگر بی هوا سر رسیدی،از نگاه عابران نترسی و بگذاری دست کم سرانگشتانت برای من باشد.

خسته ام.از این همه تقسیم تو با این هوا،این خاک،این مردمان،منزجرم.

از تقسیم تو با فاحشه ی شب زده ی پس کوچه ی دلتنگی منزجرم.

از این تکثیر بیمارگونه ات برای هزار پریسای مثل من بیزارم...آخر هر قدر هم که مثل من باشند،من نمی شوند برای تو...تویی که در منی که نمی شوی برایشان...اصلا خودت بگو...می تواند کسی برایت همه ی قصه هایی را که خوانده ام،سرود کند؟اصلا کسی می تواند لب هایت را با همان علاقه ی من ببوسد.اصلا مگر می شود کسی را پیدا کرد که بلد باشد آغوش گرفتن تو را،همانقدر گرم که من تو را در برِ خود می گرفتم...نمی شود...به خدایت قسم نمی شود کسی تو را به اندازه ی من عاشق باشد...به اندازه ی من بخواهدت...که تو را اندازه باشد وقتی حتی من با همه ی شکستنم نتوانستم مستورِ برهنگیت شوم.

آخر کجا جامانده ای بی انصاف،که من و این کوله بار تنهایی و حسرت را رها کرده ای میان مردمان قریبی که غریبه اند با رویای گره انگشتان ما.حالا که نیستی،این منِ همیشه تنها،برای کدام چاه گریه کنم که باور کند این همه قصه های پر سوز و گداز،بی امیدِ دستانِ نمناکِ تو نبوده است.کجایی بی انصاف؟

این شب ها سراغت را از همه ی دستان این شهر گرفته ام.انگار سال هاست کوچ کرده ای به نمی دانم کجایی که نزدیک است به من...آنقدر نزدیک که وقتی باد میان موهای آشفته ام می رقصد،حسِ نازکِ انگشتانِ باریک و بلندت در من جاری می شود...هوا هنوز هم عطر تو را می دهد انگار.

کجایی بی انصاف،که هیچ کس تو را آنگونه که من می شناختم به یاد ندارد...هیچ کس نمی شناسدت...نمی شناسدت....نمی شناسد....

.

.

هی تو...

تو که پای هذیانِ هر شبه ی این بیوه زن تکیده ی پریده رنگ می  نشینی،

تو که استغاثه های از سر دردِ مرا می خوانی...

تو را به چشم های پر ترحمت قسم...

تو را به اشک های بی اختیارم قسم...

تو را به جان شاپرک ها قسمت می دهم...

مردی را ندیده ای،با چهره ای استخوانی که ته ریش نامرتبش،جذاب ترش می کند،که چشمانش برق تمام ستاره ها را در خود جا داده و پشت گوش هایش صورتی است.با یک خال کوچک قهوه ای گوشه ی شقیقه اش که سرو قامت باشد و فراخ آغوش.با انگشتانی که هر کدام انگار قرار است یک ابدیت را شانه کند.مردی که پشت ناخن هایش کمی تیره است و نفس هایش داغ با بوسه هایی مهربان...

راستش را بگو...مردی را ندیده ای که وقت راه رفتن نگاهش در گیر و دار زمین باشد اما یقین کنی که تو را خوب دیده است....

مرد من را ندیده ای؟

   + پری گلی ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۸
comment نظرات ()

مستورِ برهنگی

ادراک،معجزه ای فراتر از حواس پنج گانه است.

یعنی من نگاهم را،هزار ترانه کنم و تو،اعجاز هزار و یک شب را روی لب هایم تجربه کنی.

   + پری گلی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٧
comment نظرات ()

من نجات یافته ی رسالت ِ ظرافت ِ دستان تو ام!!!

بی تابی شب های من که قصه ی دیروز و امروز نیست عزیزکم.

هزااار سال است که قرار انتظار آغازت را از کف داده ام.

آنقدر از یاد تو پر شده ام که این فاصله های لعنتی،حسودیشان می شود به حجم بی انتهای بودنت و باز دورتر می برند تو را.

همسفر دریا که نشدی دلفریب رویا باف اما...

کاش طمع به بال های تیز پرواز باد هم نمی کردی که آشیان از کف بدهی و هر چه خاک و ریشه و ماندن در بقچه ات پیچیده ام،پای اولین درخت دعا جا بگذاری.

حالا هر چه آب میریزم پشت نگاهم که آمدنت را سوغات بیاورد،بر نمی گردی و هراس من افزون می شود از احتمال روزی که آغاز این کوچه ی خاطره ها،مردی را به آغوش بکشد با نشانی همان بقچه ی قدیمی رویاهای درهم پیچیده در یک دست و دخیل سبزی که عطر برگهای چنار می دهد در دست دیگر،که آغوشش هرقدر هم گرم باشد و فراخ باز هم عطر شمعدانی ها را به ریه هایم سرازیر نمی کند.

باور نکن که پرواز تو،از من زنی فراموش کار می سازد که هر صبح به گلدان های روی طاقچه سر می زند و غبار آینه را می روبد.

تو هم که نباشی،من هنوز برای ساعت پنج،دل دل می کنم و هنوز گلدان شمعدانی ها را بزرگتر می گیرم،انگار که قرار است تا ابدیت ریشه کنند.

تفاوتش چیست امروز و فردا؟

هزاااار سال هم که بگذرد من هنوز بلند بلند می خندم و آغاز هر خنده ام آغوش بی نهایت توست که تا آخر دنیا هم تمام نمی شود.

یادت نبود انگار که یاد گرفته ام،پای هر قولی سند بزنم...لمس بوسه ات روی لب هایم هنوز امضای حقیقت جای پای عاطفه ات خواهد بود عزیز من.

خیال نکن این همه شعر عاشقانه را برای نبودنت ترانه می کنم.

من هنوز حجله نشین آغاز یک ابدیتم از نگاهی که نشانی از روزگار تناسخ روح خسته ام داشته باشد...

که دستانش را بگیرم و باور کنم این هزار ساله رویای هر شبه ام از لب های تبدارش افسانه نبود.

   + پری گلی ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳٠
comment نظرات ()

بی خوابی

نمی دانم چرا هر شب به بستر بی تابیم سر می کشی و تنها خواب چشمانم را می ربایی...

یک شب بیا و بنشین به گوشه ی جاده ی چشم انتظاریم....پاک کن به دستان گرمت این گونه های خیس را...

آنگاه،لختی بمان کنار دلخوشی هایم....تا در خیرگی چشمانم،از قامتت،ابدیتی بسازم پرستیدنی برای قبله گاه آفتاب،که حتی ابراهیم را هم یارای شکستنش نباشد...

...تا هر طلوع تا شام،هزاران بار به کعبه ی عشقت نماز برم،که من،مومن به آغوش یارم و آستان لب های فریبنده اش.

   + پری گلی ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٤
comment نظرات ()

قایم باشک

چشم بندی نمی کنی اما چشمانت جادو می کند.
چه انتظار داری از منی که به سِحر چشمان افسون گرت،بودن را تفسیر می کنم.
نگاهت را که می دزدی...
پشت به من که می کنی...
وقتی اجازه می دهی گم شوم-حتی اگر به بهانه ی از نو پیدا شدن باشد- گم می شوم دیگر.
گفتگو ندارد که گل نیازمند نور است.
راه نور را بستی و شمردنت زیاااااد طول کشید.
گناه از من نبود...
برای این بازی،بیش از آنچه که باید،بزرگ بودم.

پ.ن:دعوتید به اینجا

   + پری گلی ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

بخوان خطوط درهم دست هایم را فالگیر!!!

باطل السحر دستانت میان بقچه ی هیچ فالگیری پیدا نمی شود انگار...

لب های مسخ شده ام را بی اختیار به شیار لب هایت می کشم و جادوی داغ نفس هایت،سینه ام را به آتش می  کشد.

این روزها تفاله های قهوه ام نشان از مردی دارد که دستان من میان دستانش جا مانده است.....دلم،میان زنجیر بازوانش.

گریزی نیست....قهوه و تاروت و اسپند و شمع،همگی نام تو را از برند.

دنیا سرود کرده است بودنت را.

   + پری گلی ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد