کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

امان از این فعل های ماضی بی پایان

این شب ها که بی تو می گذرد،هوا را کم می آورم.بس که نیستی تا بپیچی میان نفس هایم.

این شب های تنهای لعنتی انگار تور شکار پروانه است و این منم که به گوشه ی مجموعه ی بزرگ کنج اتاق چهار میخ شده ام.به صلیبم کشیده درد خواستن و نیافتنت.

این تابوت خالی را باور کن قرار نبود تا ابد به دوش بکشم.اما جای همه ی میخ های دل بستگی روی بال هایم باقی مانده و ترمیم نمی شود انگار.تمام یادهایت هر لحظه میان لحظه هایم می ریزد و من غرق می شوم در سیلاب همه ی ترانه هایی که روزگاری عاشقانه بود.

بگو در این جاده ی طوووووووووولانی میان کدام دوراهی بود که دستانم را رها کردی و به راهی رفتی که مسیر قدم هایم نبود.

نخواندی مرا.نخواندی مرا و رفتی و همه ی مرا و خودت را میان خاطره ها جا گذاشتی و باز نگشتی اما همه ی این فعل های ماضی لعنتی آرام را گرفته اند از ثانیه هایم.

چقدر چشم به راه بهاری بمانم که تو باااااز هم کوچ کنی به سرزمین گرم چشمانم و سوغات بیاوری برایم از همه ی جاده هایی که بی من گذر کردی.

چقدر انتظار چشمانم را بکشم که پی بازی آب و آفتاب میان بقچه ی کوچکت پنهان شد و رفتی و بردی چشمانی را که برای خیرگی به انعکاش ستاره ها در آیینه ی چشمانت بینا بود.

چقدر انتظار بکشم تا باز گردانی تمام مرا که با خالی چشمانم کنار جاده نشسته ام و باد را می بویم شاید عطر آشنای دستانت را در خود پیچیده باشد.

چقدر منتظر بمانم تا بیایی و رها کنی مرا از چهارمیخ این تابوت لعنتی خاطره ها.

دردم از همه ی ابرهای سیاه گریه نیست.دردم از دلی است که هرگز برایت گریه نکرده است.چرا که هرگز باور نکردم پیامبر فانوس بدست شب های تاریک سرگردانی عروج کرده باشد و آنقدر دوووووور باشد که حتی ستاره ها هم نشانی اش را از یاد برده باشند.

پ.ن:به خاطر بیماری امکان داره چند وقتی نباشم.دوستون دارم.

   + پری گلی ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۸
comment نظرات ()