کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

کاش برف نمی آمد! که مرز ملافه و خیابان پیدا بود!

نمی دانم چرا وقتی قربان صدقه ام می روی،نازم را می کشی،بر خلاف عادت نمی گویم «چه لوس» و ابرو در هم نمی کشم.

حس می کنم چقدر راحتم.که چه تسلیمم در مقابلت.که چقدر نزدیکی به من.

گاهی دلم می خواهد صدایت کنم«آقا...آقای من...» پشت ناخن های صورتی ات را ببوسم،به گونه ات دست بکشم و بگویم«چقدر کودک مانده ای»

گاهی دلم می خواهد صدایم کنی«بانو...خاتون من...» و بفهمی که پشت پلک هایم محتاج بوسه است.که گرمم کنی.

برخلاف همیشه،هیچ کدام به نظرم لوس و آبکی نیست.نمی گویم تقلید رمان های ملودرام.نمی گویم واقعیت خشن،طور دیگریست.

با تو که هستم انگار،کسی دیگرم.کسی که بی شباهت است به دخترک عبوس اردیبهشت.

با تو که هستم انگار تازه خودم می شوم.تازه حوا می شوم در آدمیتت.

چقدر خوب است حس آرامشِ لمس حضورت.

چقدر خوب است که هستی.که همیشه هستی.

هرچند من،هنوز همان دیوانه ام که جز سکوت،کلامی نمی گوید.

و تو هنوز همان منتظر،که بی خبر از برق نگاه من،گمان می بری «پریسا هیچ گاه عاشق نمی شود»

و این درد است.

 

   + پری گلی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

حسی از همیشه ها

پیش نوشت:از کپی پیست خوشم نمیاد،اما...

به توصیه ی بهار عزیزم سراغ این حرف ها رفتم.چنان تحت تاثیر قرارم داد که نتونستم ساده بگذرم.این پست فقط برای شماست.برای همه ی ما و آگاهی از رنج زنان.رنجی همیشگی که امید داریم به پایانش.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

**********************

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که " پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن" و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که " زن ها دست به فرمون ندارند".مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم " زن بی سر پرست" نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع "مرد" است..

*********************

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی  وخسته است.

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند.

 

نسوان مطلقه

 

پ.ن:لینک مرتبط از من در اینجا و اینجا

 

   + پری گلی ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

کمی از من و روزهای دور....خوش آمدی بهار جان

 

چند برگی بیش نمانده به عمر تقویم روی میز...

آرام ترانه ای را زمزمه می کنم و میشمارم همه ی روزهای زیبای این سال را.

به یاد می آورم که چقدر راحت می شود خوشبخت باشی.فقط با یک لبخند.

که چه سرمایه ی عظیمیست لبخند.

خدایا...

بیا و بیدار شو از خواب طولانی ات.

ببین.هنوز هم،با وجود این همه سیاهی،می توانم لبخند بزنم.

بیدار شو و زندگی را به من بیاموز.

عشق بیاموز و افسانه های کهن را.

 

دلم می خواهد بخندم.

بخندم به این همه دلتنگی که این زمستان سرد برایم آورد.

دلم می خواهد بر این زمستان بخندم و فریاد بزنم ممنونم از سوز سرمایت که به یاد من آوردی چقدر خوشبختم.که چه سرمایه ی عظیمی دارم.

به یادم آوردی چقدر عاشقم.

این سه ماهی که به خاطر جراحی،استراحت مطلق دارم و کل زمستونم رو به تخت چهار میخ شده بودم.فرصت زیادی داشتم برای فکر کردن به خیلی چیزهایی که گم بودند در روزمرگی های شلوغ من.

این که چقدر ساده میشه دل داد به آواز یه پرنده و چه سبک پرواز کرد بر بال رویا.

در تمام زندگیم،بزرگترین هراس زندگیم تنهایی بوده.اینکه دستی نباشه تا در تلاقی باهاش،انگشتهامون در هم گره بخوره.هراسی که از کودکی به کابوس های شبانم هم سرایت کرده بود.در این مدت اما اونقدر پر بودم از دست های عاشق که حتی کابوس هم از خواب هام کوچ کرده.

همیشه متنفر بودم از بی پناهی.در تمام زندگیم همیشه پناه بودم برای دوست داشتنی هام.همیشه گوش بودم و همراز.چون متنفر بودم از بی همزبان بودن.اما هیچ وقت به کسی تکیه نکردم.از دل نگفتم.گوش بودم و کلام نشدم.کلام رو به قلم می سپردم و زبان سکوت می کرد.چون می ترسیدم.از اعتماد می ترسیدم.از خودم می ترسیدم اما...

سوز این زمستان سرد به یادم آورد که چه راحت میشه دل داد به دوست و رها شد از دلتنگی ها.که چقدر دل هست برای شنیدنت،در بر گرفتنت.آرام کردنت.

...و من لبریزم.

در پایان این سال سخت لبریزم از من بودن.ما بودن.

از حس خوووووب زندگی.

 

از همه ی دل هایی که روزمرگی های من رو که در طی همه ی این سال ها بزرگ و بزرگتر شده بود،با محبت صادقشان شکستند و از من چیزی ساختند که همیشه می خواستم باشم ممنونم.

 

از بهار روزهای دور تا کنون که مهرش بی پایان است و با ثبات ترین عنصر زندگیم که در تمام این سالها همیشه بوده.که همیشه معجزه ی من بوده و وجودش گرمابخش هر لحظه.ستاره ی رویای دورم،گیلدای پرشور سال های تا کنون،شبنم عزیزم که چشمه ی عشق چشمهایش همیشه مجنونم می کند،شیمای سرشاز از شور زندگی،بانوی تضادهای دوست داشتنی رزی،آرامش دلربای مهربان ستی،محبت نگاه عمیق نسا،گرمای عشق دست های فری،لبخند عاشق و جاری آزی،ستاره های صادق چشم های آرزو،حمایت همیشه و گرمای عمیق نگاه حمید،صفای بودن حسین و آیدین آرام و عزیز همیشه.کلام پر مهر سیاوش،محبت بی پایان حامد و از دوستان نادیده ام مهرنوش عمیق و عزیز،مهر جاری کلام ابوالفضل و محبت همیشگی مهیار ممنونم.

از همه ی شما ممنونم که بودنتان در سخت ترین لحظه هایم،مهر کلامتان در اوج بی قراریهایم،تنها منشا امیدم بود در این روزهای سرد.

به احترام عشق جاری وجودتان،بیایید جام های زندگی را بالا بریم.

 

انگار تازه یاد گرفتم که چقدر ساده میشود عاشق بود،که چقدر شبیه افسانه است این سادگی ها.

انگار باز به یاد آورده ام این دستان معجزه گرند،که هر روز من،معجزه ایست برای زندگی.

که همه ی شما معجزه اید برای من.

حس خوبی دارم.خیلی خوووووووووب.

حس می کنم که چقدر ثروتمندم.که چه گنجینه ای را صاحبم.که چقدر عاشقم.

89 قرار بود سال تلخی باشد آن روزها که از فشار دلتنگی،عدالت خدا را به سخره می گرفتم اما....

حال می گویم 89 دوستت دارم برای همه ی سختی هایت که نسیان مرا شفا داد.

به یادم آورد چقدر خوشبختم.

وقتی گره انگشتانمان عشق را به قلبهایمان سرایت می دهد،می توانم شجاعانه فریاد زنم من خوشبختم و سرشار از زندگی.

سال 90 خوش آمدی.برای ساختن سیصد و شصت و پنج معجزه آماده ایم.

جام ها بالا به افتخار زندگی.

سال نو مبارک.

 

   + پری گلی ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

روز زن؟؟؟

امروز 8 مارس و روز جهانی زن است.

زن....

هووووووووم.چه واژه ی عجیبی است.این روز عجیب تر...

انگار همه می دانند از تمام سال همین یک روز از آن زنان است.از من بپرسی این روز هم برای ما نیست.برای مردان است که به سادگی و قناعت ما،برای بهره مندی از زندگی پوزخند بزنند.

وقتی صفحه ی word را باز کردم،دل پری داشتم.می خواستم طوماری بنویسم از نداشته ها،سکوت ها،ظلم ها...

می خواستم بنویسم.آنقدر بنویسم تا خالی شوم از این همه خشم ناشی از زن بودن.

می خواستم طومار کنم این ظلم تاریخی را که از افسانه های یونان آغاز و به حقیقت خانه هایمان هم ختم نمی شود.

می خواستم از حوا آغاز کنم،از پاندورا،از قصه های کهن که از آغاز در جان من نشانده اند،وجودم گناه است.

دیدم نام من حواست.از کوچه های شهرم بگویم.

خواستم از ترس تاریکی و شب و کوچه های بن بست بگویم.از ترسی که به روحمان میخ کرده اند.از تنی که بکارتش تنها ارزش من است برای شهرم.از بکارتی که داغ گناه زن بودن من است.

خواستم از حقوقم بگویم.برایم غریب بود.گفتم کدام حق؟من همان زنم که مطابق ماده ی 630 قانون مجازات حکم مرگم در دستان شوهرم است.

همان زنی که مسوولیت فرزندم با مردان خانواده ی همسرم است.

همان زن که در صورت عدم تمکین،ناشزه خطاب می شود.

همان زن که دیه اش نصف مرد است.دیه اش با دیه ی یک بیضه ی مرد برابر است.

....یادم نبود اینجا کلاس حقوق نیست.

خواستم بگویم حق رای دارم.یادم آمد اینجا دموکراسی بیداد می کند.رای من را دزدیده اند.

خواستم بگویم استقلال شغلی دارم.یادم آمد قرار است زنان،دورکاری کنند.

بگذار از قانون حمایت از خانواده نگویم.از حکم زنا و شروط فسخ عقد ازدواج نگویم.

خواستم طومار کنم خشمم را از این شرایط اما...

بگذار یک امروز را من بخندم به مردانی که گمان می برند مشتی پارچه استعداد مرا محدود می کند.

یک امروز را من می خندم.چرا که نیازی به روز زن نخواهم داشت.چرا که هر روز،روز رویای من است.

ای مرد،نمی توانی تا ابد از من آفرودیته بسازی.نیمی از من،از تبار آمازون هاست.

روزی فرا خواهد رسید که تو جسارت نکنی به تعیین حدود برای من.

روزی خواهد آمد که زن،زن باشد.

پ.ن:مروری بر خودم در اینجا

پ.ن:آهنگ «حرف زن» از شاهین نجفی در اینجا

 

   + پری گلی ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

اندر باب این روزهای کش آمده ی دلتنگ

 

این روزها...

این روزهای تکراری که لعنت از ثانیه هایش می بارد...

منم و یک دنیا بی قراری برای چشمانت...

این روزهای تکراری لعنتی،بیش از پیش،غرق خاطرات بودنت می شوم...

انگار حالا که نمی شود برای فراموشی،بلند بلند بخندم و خود را در هیاهوی روز،گم کنم،دوباره سرانگشتانت،نبض ثانیه هایم را بدست گرفته و مستم می کند از شب بوسه های بی تابی که هرگز نیامد.

نمی دانم این حس پرحرارت دستانت از کی در رگهای من جاری شده که هر چه خون می چکد از مچ های بریده ام،باز هم بیرون نمی رود از این تن خسته و باااااز میان حجمه ی تنهایی شبانه ام سر می رسی و آشوب می کنی خواب چشم هایم را.

اصلا مگر خواب می آید؟

آنقدر میان هر ثانیه ام پر از کلمات توست،که خواب هم از چشمان خیسم گریزان است.

نبض بی طاقتم آنقدر در فراقت بی قراری می کند که گاه می خواهم فریاد بکشم،به سویم بیا تا فقط یک نفس،زندگی را باور کنم.

اصلا نمی دانم این همه بودنت در جانم را چه بنامم؟

باور کن هنوز باور دارم که عاشق نشده ام.که عشق گم می شود در پس کوچه ی تمنای من که انگار ته ندارد.

باور کن هنوز در بازی ابرها،تن تو را می سازم اما هنوز معترفم به قدر فاصله تا ابر،دورم از تو و هیچ جاده یی را یارای نزدیک کردنم نیست.

اما...

باور کن هنوز هم نمی دانم این سرطان جنون چیست که جانم را به آتش کشیده است.

نمی دانم در کدام ثانیه ی نگاهت بود که خود را در شب مستانه ی چشم هایت غرق کردم و از نفست جان گرفتم و این چنین اسیر بوسه های هرگز نیامده ات شدم.

بی قراری این شب های دلتنگ انگار،ترس را هم از یاد برده است.دیگر از تضادهایت نمی ترسد انگار این دل دیوانه.

کجایی که ببینی حالا که نیستی،حالا که هم من رفته ام،هم تو از یاد برده ای،حالا که هیچ نیست جز دل دلِ این دل دیوانه،درست همان شده ام که تو می خواستی بسازی و نخواستم.

حالا روزهای زیادیست که چشمانم را سرمه می کشم.آرام می خندم،آهووَش می خرامم.

حالا همان موسیقی تو را می شنوم.همان ساز تو را می نوازم.همان رویاهای تو را میبینم.

حالا همانم که می خواستی بسازی و نخواستم.

می دانم،گفته بودم همانِ همانم را بپذیر،هر چند نتوانستم همانِ همانت را شجاعانه فریاد زنم،اما...

حالا به جای قاب چشمان تو بالای تخت،هر آن تو را در انعکاس آینه میبینم.

انگار تو ... خود من شدی.

چطور از تن خاطراتم بیرون کنم تو را؟

مچ های پاره پاره ام هم دیگر پوزخند می زنند به تیغ فراموشی،به درد عادت کرده ام انگار،بس که بی ثمر بوده بوسه های تیغ بر تنم.

خون می چکد اما...عطر آغوش تو از تنم پاک نمی شود.

نیستی تا ببینی حالا که هم من رفته ام،هم تو از یاد برده ای،دوباره کودک شده ام،همان که می خواستی.

همان که از ترس تاریکی به آغوشت پناه برد و اشک بریزد برای غم هایش و پناه بجوید برای واژه هایش.

انگار زن بودن را تازه یاد گرفته ام به یاد نگاه مردانه ات،که قدرت مردانه ام را نمی خواست.

کاش در زمان دورتری لمس لب هایت را تجربه می کردم.

زمانی که آنقدر زن باشم،که بی واهمه از مردانگیت در آغوشت پناه بگیرم.

افسوس...

افسوس که زمان در تن من،عنصری غریب بود و بی تابیم،حقارت عقیده را در حجمه ی تنهایی قاب گرفت.

 

   + پری گلی ; ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

پای در سلسله و دست به دامان وصال

عطر تن تو در اتاق پیچیده...

مرا به اسارت زنجیر بازوانت درآور.

امشب غزل هایم در تن تو می شکند.

مرا به یک نفس عطر آغوشت میهان کن.

 

   + پری گلی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

چه سرطان حنجره ای در کلمات من است

امروز همان روز اولیست که نگاه باران خورده ام را بوسیدی و مژه های سیاه و بلندت را میان باور ثانیه هایم تقسیم کردی و تن برهنه ام را در ستر پیراهن عریانی ات پوشاندی و گفتی:لحظه را زندگی کن.

و من یاد گرفتم از تن تو پوستینی بسازم برای حفظ تو در تمام لحظه هایم که تو را زندگی کنم در اکنون.

گفتی:غزل های اکنون را،زیر بالش فردا پنهان نکن،از شرم عاشقی،که جدایی همینجاست.دراز کشیده زیر سایه ی درخت گیلاس و در نوازش آفتاب تابستانه برنزه میکند رفتن ها را و ودکا می نوشد تا وقتی به تو رسید،مست باشد و از مستی هق هق تو،بوسه برچیند.

گفتم:تو که هر لرزش لبهایت،طعام می دهد مرا و غزل هایم،همه تصویر سبزینه ی دستان توست،تاب می آوری مرگ اکنون را؟

شب بود و تاریک و پشت به من بودی و نگاهت از نگاهم گریزان بود.

گفتی:بی تاب نشو بانو.غزل ها را به باد بسپار.بگذار تن شب میهمان پاکیت شود که سرزمین بکر تنت،فاتح نخواهد یافت میان زمین سترون این روزگار.

گفتی:اشک نریز بانو.که هر رفتنی،عذاب نیست.گاه باید رفت،وقتی سهم پیاله ات جز دُرد تلخ نرسیدن نباشد.

و من یاد گرفتم که اشک نریزم اما...

هیچ گاه نفهمیدم،من لایق جنگ برای وصال نبودم یا تو مرد ایستادن مقابل طوفان نبودی.

 

   + پری گلی ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
comment نظرات ()