کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

من-شب-فاحشه ی باکره

 

ساعت 3:18 صبح است و من در تاریکی مطلق اطرافم،خیره بر تنها چشمه ی نور،حروف حک شده بر کیبرد را نوازش میکنم و در این اندیشه ام که چند فرشته ی شکسته بال در آغوش خیابان های سخت و سرد و خشمگین،در انتظار شبی و آغوشی و دردی و خفتی به پوزخند نور کم سوی ماشین ها چشم دوخته اند؟

مهسا وحدت در گوشم زمزمه می کند: المنت و لله که در میکده باز است ....

و من در این اندیشه ام که چند فرشته ی نازک بال،به جرم فقر،به جرم گرسنگی،به جرم بی سرپناهی،از درگاه الهی رانده شده اند.

در این اندیشه ام که چند فرشته در پی یافتن آغوشی،نجابتش را قربانی میکند.

و به این فکر میکنم که به راستی کدام یک نجیب تریم؟

من که به بکارت جسم و فکر و نگاه خویش می بالم،همسایه ام که مغرور از بکارت تن است و هر نیمه شب در آغوش خیال خود هزاران بار فاحشگی را تمرین میکند و آن زن قرمز پوش که بکارت تنش را به نان سفره ی فرزندش فروخته است؟

چه بسیار فاحشگانی که در بستر سخت آغوش های نا آشنا هزااااااااار بار پرستیدنی ترند از باکرگانی که در بستر نرم آسودگی هزااااااااااار بار حسرت بوسیدن لب های نا آشنا دارند.

و تو چه دانی چه دردیست درد نگاهی که خالی است از هر آنچه احساس نام توان نهادن.

خدایااااااااا!!!!!!!!

به کدام عدالت نداشته ای قسمت دهم که نگاه هیچ فرشته ای را خالی از حسِ بودن نکنی؟

کجاست آن خدایی که به عدالت و عظمت می خوانمش و باور ندارم بودنش را که اگر بود،هیچ فرشته ای،نگاهش را به هرزگی حیوانی نمی فروخت؟

کجایی؟تو که از آغاز در گوشم خوانده اند بزرگی و قدرتمند و محرم و مرهم کجایی؟

کجایی که ببینی شک تا سرانگشتانم سرایت کرده است؟همان انگشتانی که روزگاری برای پاکی همان که خدا می نامندش می نواخت و باور داشت بودن نور و بزرگیش را؟

کدام عدالتی تاب می آورد چنین حقارتی را که تو را عادل بنامم با همه ی ناتوانی ات؟

کجایی که ببینی در مقابل غم بزرگی که در پس خنده های دلفریب فاحشه ی سرخ پوشِ شب بی ستاره ات نهفته است،چقدر حقیر است این بنده ی باکره ی نانجیبت.

 

   + پری گلی ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٦
comment نظرات ()

امان از روزهای بی تو

 

روزها از پی هم می گذشت و نگاه تو هر دم تاریک تر از قبل بود.

دیگر خماااااااااااااااااااااار بستر نرم آغوشت نمی شدم انگار.نمی دانم من سیر بودم از گرمای سینه های ستبرت یا تو دیگر آتشی در سینه نداشتی.هر چه بود تو را ربود از لحظه هایم و تیک تاک این ساعت لعنتی بالای تخت ماند بی انتظار آمدنت و من گیییییییییییج از گذشت ثانیه های بی تو،هق هق تنهاییم را میان شکاف دستهایم تسکین می دادم و تو نبودی تا بگویی:بانو!میان کدام دغدغه ایستاده ای که چشمانت به قاف عشق رنگین نیست و من چه کودکانه مست این بانو گفتنت بودم و چه ساده خود را اسیر زندان آغوشت میکردم.

آآآآآآآه.اگر بدانی!!!!!اگر بدانی چه دردیست شب های بی تو.چه دردیست که این انگشت های یخ زده دیگر ماوایی نداشته باشند و هر لحظه ی این زمستان تنهایی را میان یادهایی بگذرانند که لحظه های تو را تصویر میکنند.لحظه ای که حرارت آن لبهای هوس انگیز مستم میکرد و تمام سرانگشتانم آتش میگرفت از شوق در تو بودن.

این روزها که نیستی نمی دانم با خلا حصار ایمن بازوانت چه کنم در هراس از همه ی تاریکی ها.

لعنت به تو که آنقدر حل شدی میان ثانیه هایم که هنوز هم هم آغوشی با خاطراتت ترکیب غریبی از درد و لذت برایم می آفریند.لذت اینکه هر قدر هم نباشی.خاطراتت را،عطر تنت که از تار و پود لباس هایم،از میان پرز ملافه ها پاک نمیشود انگار را نمی توانی از من بگیری.

امان از این عطر آشنای ملافه ها.شمعدانی های لب تاقچه هم بوی تو را می دهند انگار.

عطر دستانت را که سبز بود به کاشتن شبدر ها.

مرا در کدام هجای دوست داشتن جا گذاشتی که هق هق گریه هایم خواب مستانه ات را در سردی آغوش فاحشه های قرمز پوش نمی شکند.

نمی دانم بستر من اندازه ی رویایت نبود یا تو هرگز بودن را میان پچ پچه های شبانه تفسیر نکردی.

هر چه هست،نیستی،نیستم.بی آغوش تو دیگر نه بی تاب می شوم از برگ ریز طلایی پاییز.نه دلم می لرزد برای بانو خطاب شدن.

و نه لبهایم اشتیاقی برای  حرارت بوسه خواهد داشت.

گفته بودم وجودم هدیه به توست.نشنیدی انگار.نفهمیدی.

        رفتی و وجود مرا هم بردی و من ماندم،بی تو،بی خودم.

        من هم نمانده ام انگار......

         این وجودی که از قعر مغاک تاریک تنهایی به من زل زده،فقط یک سایه است.سایه ای بی جان و سر درگم که تنها هنرش نفس کشیدن است در این خفقان تهی از تو.

                       آآآآآآآآآآآآه.امان از این روزهای بی تو

   + پری گلی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳
comment نظرات ()