کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

بگذار که دفتر دریا هم گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد

 

قول داده بودم از تو نگویم.

باور کن به یاد دارم همه ی قول و قرارهایمان را.اینکه اشکی نریزم و نخوانمت و نخواهمت و ستاره ها را نشمارم برای آمدنت.

اما....

دل دل این دل درمانده مگر میگذارد من باشم و تنهایی این آسمان بی ستاره.

از وقتی تو رفتی.همه ی رنگهای این گلیم نیمه کاره از میان تار و پود بی آرزویش رخت بربسته اند و تمام خواب هایم سیاه و سپید شده و دارهای قالی ای که روزگاری رویا می بافت به رویاهای به دار بدل شده اند اما....

تمنای این چشم های خیس مگر می گذارد چشم به جاده ی ستاره ها ندوزم و انتظار آن چشم ها را نکشم تا بیایند و رنگ بریزند میان تمامی رویاهای سرد و دورم و گرررررررررررم کنند تمام بودنم را.

باور کن وقتی بیایی هر چه رنگ است میان رنگین کمان،سایه روشن آسمان رویایم می شود و تمام دنیایم پر می شود از نوای دلنشین راز گفتن با تو.

باور کن این بار که بیایی آنقدر خیره نگاهت میکنم تا تمام حجم نگاهم تو را تصویر کند و تمام کنم طرح قدم های بهاریت را در این گلیم نیمه کاره.

باور کن وقتی بیایی......

نمی دانم.شاید این بار که بیایی آنقدر اشک بریزم برای سال های نبودنت که غرق شوی در سیلاب دلتنگی سالیان پیشین...

...یا شاید...

آنقدر نبوده ای که حالا حتی نمی دانم صورتی پشت ناخن هایت را هنوز می شود عاشق بود؟نمی دانم هنوز سر انگشتانت بوی شمعدانی های پشت پنجره را می دهد؟نمی دانم این بار که به چشمانت خیره شوم،باز هم عاشق می شوم.باز هم دلم می لرزد و آغوشت را طلب می کنم؟

آنقدر نبودنت طول کشیده که حالا اگر هم بخواهی باشی،دلم بودنت را پس می زند.بس که ستاره ساخته از رویا به یاد چشمانت.

خودت بگو...

چقدر شبیه ستاره ای؟

 

   + پری گلی ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٤
comment نظرات ()

تا تو با منی زمانه با من است.

این شب ها که می گذرند،منم و یک آینه ی غبارگرفته و لباس های نپوشیده و شمع های روشن نشده و تمام این اتاق که پر است از انتظار و وِردِ خاموشی سالیان.

این شب ها که تو نیستی،منم و شب بیداری و انتظار خورشید را کشیدن و شمردن قطره های این باران لعنتی که تق تق بی وقفه و ناموزونش روی سقف به یادم می آورد،نیستی تا در آغوشت بگیرم و خوااااااااااب شوم از موسیقی تاپ تاپ قلبت و فراموش کنم که این پاییز وحشتناک اسیرمان کرده.

این شب ها که تا صبح بی تو،تنها،کنار پنجره می نشینم،برای فرار از یاد گرمای سینه های ستبرت که تمام من را در آغوش می کشید،خودم را به شیشه های سرد و خیس می چسبانم و هااااااا می کنم شیشه را و هر کار میکنم،نمی توانم بخار را از نام تو پر نکنم.

این پاییز وحشتناک نمی خواهد از دلم بار ببندد انگار و تو هم که تمام بهار و تابستانم را میان بقچه ی کوچکت پیچیدی و با ذهن ریاضی وارت مثل همیشه حجم های کوچک را با رویاهای بزرگ پر کردی و مرا تنها گذاشتی میان هجوم سنگین این فصل های بارانی و پرغصه.

یادت هست؟حجم کوچک قلبم را هم اینگونه از باور بزرگ بودنت پر کردی که من نفهمیدم،کی؟کجا؟میان کدام ثانیه ی بودن ها و آغوش ها بود که پر شدم از تو بودن و تمام فصل هایم شد بهار و تمام ماه هایم اردیبهشت.اردیبهشتم را گرفتی از من و زوووووووود رفتی.پیش از آنکه این بوم نیمه کاره را تمام کنم و طرح قدم های بهاری ات را عمیییییق بکشم تا یادم بماند،زمانی بوده ای.

   این روزهای بارانی آنقدر کش آمده که باور نمی کنم این پاییز طولانی که نیشخند عذاب آورش محو نمی شود،روزی تمام شود و زمستان برایم مژده ی اولین شکوفه ی خم شده زیر برف و اولین پشتک کلاغ کاج بلندمان روی برف های دست نخورده ی باغ پشت پنجره را دهد.

    نمی دانم،آیا می دانی؟اصلا می توانی بدانی عذابم را و سکوت کنی و نباشی و ببینی و دم نزنی؟

نه!!!!!باور ندارم.باور ندارم قاصدک آینه به دست روزهای بهاریم،آینه های رویا بین را شکسته باشد و بسته باشد تمام چشم های بینا را.

باور کن،نیستی از اینگونه انسانی!!!

کجایی قاصدک شب های طوفانی؟؟؟

 

   + پری گلی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٩
comment نظرات ()