کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

میلاد پوچی

ظهر دم کرده ی پاییزیست.

در همسایگی ام الهه ایست در بستر زایمان که از درد رستن و ریشه کردن می نالد.در بسترم کرور ها کرور ستاره آرام گرفته اند و صدای خرناسه هایشان تار های قلبم را ز تشویش مرتعش ساخته.

در این قفس تنگ نفس هایم به شماره در آمده.تا چند تحمل می توان کرد!!!ریه هایم را باید تا چند از این هوای متعفن پر و خالی کنم!!!

دل گرفته!سینه تنگ!نفس در هیجانِ تلخِ گریه ی نوزاد همسایه در شُرُف ایستادن است.

گوش ها را میگیرم.....چشم ها را می بندم....

این موجوداتی که در این باتلاق.برای زادولد و تکثیر بیمار گونه ی خویش جشن گرفته اند.چه بیهوده خوشحالند.گویی فراموش کرده اند که ساعتی بعد ثمره ی این همه درد زادن را زیر دندان خواهند گرفت.

شاید هم از برای همین خوشحالند.

خدایا!!!مرا از این توده ی متعفن موجوداتی که هر ساعت به هم بر می آیند و در کار تولید همزاد کوچکتر خود هستند نجات بده.رهایم کن اگر هنوز هم خدایی!!!!

 

   + پری گلی ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩
comment نظرات ()

از مهرنوش عزیزم

اینجا را بخوانید.روزهایی طولانی است که با نوای رقص کلمات مهرنوش عزیزم،می رقصم و غررررررق در لذت می شوم.

مهرنوش عزیزم،با خواندن کلامت به صفحه ی مانیتور دست میکشم و لمس میکنم ذره ذره ی احساست را و اشک می ریزم.نه از غم که از اوج لذتی که برای دل تنگ و زندانی ام می آفرینی.لذت پرواز.لذت فریاد.لذت آزادی.

ممنون که از هر حقیقتی،حقیقی تری.برای تمام بودنت.تمام خووووووووب بودنت ممنون.

   + پری گلی ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

طرحی از روزهای دلتنگی

 

این روزها که از پی هم تنننننند می گذرند،منم و دلی که حالش هییییییچ خوب نمی شود با خنده های دل خوش کنک و بی دلیل.

منم و یک دنیا بی قراری چشمانم برای نمی دانم چه که عجییییییییییب هواییم کرده میان این روزهای دم کرده ی پاییزی.

این روزها هر چه می گردم دنبال خودم،هرچه می دوم میان کوچه های تنگ و باریک افکارم و سراغ از دیوار کاهگلی ته کوچه می گیرم که پر از پر سیاوش بود و پر از یادگار های دوره ی خنده های کودکی،چیزی نمی یابم.انگار که این کوچه های باریک اصلا ته ندارد و منم و یک امتداد بی پایان از دویدن های خسته و سرگردانی نگاه روی رقص حباب ها در جوی های آب.

این روزها هر چه دنبال خودم می گردم کمتر میابم انگار.

خسته ام.خسته تر از آن که تاااااااااب بیاورم این همه تنهایی را.

منم و رویای شبانه ی ریسه های اقاقیا و بوی کاهگل و نوای عاشیق پیرمرد متروک نشین انتهای کوچه ی قدیمیان.

منم و بوی اردیبهشت و حس خوووووووب نوازش نفس های داغ تو پشت گردنم و خواااااااب شدن با نوای تاپ تاپ قلبت.منم و یک سیلاب گریه برای همه ی حس خوب بوییدن شمعدانی های لب تاقچه و دلتنگی همه ی سالیان درازی که شانه ها بی کار افتاده اند و انگشتان تو نیست تا میان شبق بپیچد و مست کند مرا.

منم و یک دنیا حرف.یک قرن نگاه.یک انسان دلتنگی.باور کن از تمام تو،تنها چشمانت کافی بود تا قناعت کنم به نگاهی و دم نزنم.نگاهت را هم از من گرفتی.

چقدر این روزها تنها هستم.دلم یک آغوش می خواهد و نوای موسیقی همیشگی و قهوه ی داااااااااغ شب های یلدا را.

کجایی که ببینی تمام شب هایم یلدا شده.یلدا را به دار کشیده ای میان تمامی رج های بی نظم این قالی کهنه.

کجایی که آغوشت را عجیییییییب کم آورده ام میان ثانیه هایم.

 

   + پری گلی ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()