کیمیاگر

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

پیچک بنفش آرزوها

اردیبهشت ماه منه...

ماه عاشقی...ماه شاعرا...

بس که زیباست هر روز از این ماه.

جلوی پنجره ی اتاق من باغیه پر از اقاقیا که عطرش مست می کنه  منو تو عصرهای اردیبهشت و دلم پر می کشه برای روزهای کودکیم که از اقاقیا،بستر رویاهای کودکانمونو می ساختیم.

به قول سعدی:بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

به دوستی قول داده بودم عکسی از این رویاهای بنفش بزارم.

العهد وفا...

 

ادامه مطلب
   + پری گلی ; ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٧
comment نظرات ()

گیاه در کویر ریشه نمی کند...تو چطور در من ریشه دوانده ای؟

در این برهوت نسیان زده انگار

تو تنها جوانه ای

                    و من

تمامیِ این زمین سترون

به راه خود برو،

     من

        برای سرودن از تو

                             زیاده شاعر بودم.

 

   + پری گلی ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٢
comment نظرات ()

نقطه چین ها را بخوان...گویاترند!!!

 

همیشه معتقد بودم روز تولد،یکی از مهم ترین روزهای زندگی هر کسیه.

امروز سالروز تولد منه.

...و من واقعا خوشحالم...

من واقعا شادم...

خنده هام واقعیه...از ته دل....

من واقعا عاشقم...

نگاه کسایی که دوسشون دارم،گرمای دستاشون،بزرگترین گنج زندگیمه...

من از خودم راضیم...

می تونم فکر کنم...به عقایدم باور دارم...زندگیم رو بر پایه ی ارزش های خودم میسازم.

من خودم رو دوست دارم...

احساسم صادقه....دلم بی ریا...صورتم بی نقاب...

من احساساتیم...

دوست داشتن مهم ترین ارزش زندگیمه...احساساتی بودن رو دوست دارم...

من آرامش دارم...

خانواده ی گرمی دارم...دوستی های عمیقی دارم...

من آدم ثروتمندیم....

به خاطر همه ی چیزهایی که باعث میشه بتونم فریاد بزنم:

من خوشبختم.

خوشبختی رو با تمام ذرات وجودم حس می کنم.

نمی دونم چطور میشه شادی عمیق من رو از بودن،توصیف کرد.

نمی دونم چه کلمه ای می تونه بیانگر احساسم باشه...

هر چی که هست...

من فقط میگم:

زندگی رو دوست دارم.

به خاطر همه ی آدمای پرمحبتی که باعث میشن باور کنم خوشبختی به سادگی یک لبخنده....سهل و ممتنع...همونقدر ساده...همونقدر سخت....

به همه ی اون آدمایی که عاشقانه دوستشون دارم میگم:

ممنون از بودنتون که بزرگترین گنج زندگیه.

من به داشتنتون خوشبختم و حس خووووووووب بودنتون رو با هیچ کلمه ای نمی تونم توصیف کنم جز اینکه:

دوستتون دارم.

 

   + پری گلی ; ۳:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٤
comment نظرات ()

غزلگیجه گرفته ام از یاد پریش تو

 

می گویند چرا شب ها بالشت را بغل میکنی و گریزانی از هر آغوشی.

می گویم:سرررد است همه ی آغوش ها و سرمای عظیییم شب های بی همنفسیم تنها دلخوش است به رویای تن تبدار آن که نیست و بودنش تمام زندگیست.

بگذار دست کم رویای این تن تبدار را برای خود نگهدارم.

بگذار دست کم رویایش را مالک باشم.

 

رو به آینه ایستاده ام و مات چشم ها ی تو...

مات این چشم هایی که قرن هاست مسکون خیرگی شب های مست چشمان توست...

دلم می خواست چشم خانه را خالی کنم و قاب بودنت را به آغوش بکشم و باور کنم...

 

....که باور کنم حقیقت پیراهن عریانی تو،افسانه نیست.

نمی دانم چند قرن از تنهایی شانه هایم گذشته است...

از وقتی تو رفتی زمان از خاطر پریشم گریخته است...

نیستی تا مست کنم از عطر نفس هایت و آرزو کنم تا ابد اسیر بمانم در زنجیر بازوان تو...

نیستی تا نوای موزون قلبت،بهانه ی تا صبح رقصیدنم باشد.

نیستی تا هر نفس در هرم دستانت ذوب شوم و جاری شوم در رگ های نازک پشت پلک هایت...

نیستی...

 

هر شب برای نبودنت هزااااار دلیل می شوم و هزاااااار قاصدک را پی نشانی دستانت می فرستم...

خودت را کجای بودنم جا گذاشته ای که همه ی قاصدک ها دوباره در کف دستان من می نشینند؟

انگار تمام عااالم فهمیده اند که روزگار درازیست،من دگر من نیستم...

همه تویی که از بودن و نبودنم می چکی...

آنقدر جاری شدی در من...

آنقدر ذوب شدم در تو...

که نمی فهمم منم که خود را در پاره های بودنت جا گذاشته ام...

یا تویی که در هذیان اثیری من، آغوش واکرده ای برای آخرین وداعی که تا ابد طول می کشد...

 

این انگشتان باریک و بلند،مال من نیست...

تویی که در من هبوط کرده ای.

 

   + پری گلی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٥
comment نظرات ()

بمان که بی تو مرا تاب زنده ماندن نیست!

 

این روزها همه چیز برایم کوتاه می نماید...شب ها...خندیدن ها....شاد شدن ها....گریستن ها...

ناخن هایم را از ته کوتاه کرده ام....شلوارهای جین را کوتاه بریده ام...حتی هوس کرده ام به دوباره کوتاه کردن موها...

دلم نمی خواهد به روزی برسم که آدم ها را کوتاه ببینم...رابطه ها را هم.

تو بلند باش...لبخندت....مهربانیت...اندیشه ات...بودنت...بودنت...بودنت...

بگذار لحظه های بودنت بلند باشد،باور کن نیاز به معجزه نیست...تو که باشی و باور دستانت که باشد....تمام بودنم تااااا ابد اسیر چشمانت خواهد بود.

و من شاعر ناتمام عاشق شدن ها.

تا هر چه بلندای قاف...

                       تا

                        قافِ

                            بلندِ

                                عشق.

تا انتهای ساکتِ حنجره ی باد.

                                      تا تو...

                                           خودِ تو...

آغوش وا کن ای همیشه شاعر لبخندهای بی بدیل...

بیا آغاز کنیم باورِ بلندِ بودن را...

بیا کاشف شویم به بکارت ثانیه ها...

بیا ذوب شویم در هرم اشتیاق...

بیا ذوب شویم...

.

.

.

منم که از شکاف هوس انگیز لب های تو می چکم.

من به کشفِ بودنت رسیده ام.

بلند باش و همیشه...

باش...

فقط باش.

 

   + پری گلی ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢
comment نظرات ()