این شب ها که می گذرند،منم و یک آینه ی غبارگرفته و لباس های نپوشیده و شمع های روشن نشده و تمام این اتاق که پر است از انتظار و وِردِ خاموشی سالیان.

این شب ها که تو نیستی،منم و شب بیداری و انتظار خورشید را کشیدن و شمردن قطره های این باران لعنتی که تق تق بی وقفه و ناموزونش روی سقف به یادم می آورد،نیستی تا در آغوشت بگیرم و خوااااااااااب شوم از موسیقی تاپ تاپ قلبت و فراموش کنم که این پاییز وحشتناک اسیرمان کرده.

این شب ها که تا صبح بی تو،تنها،کنار پنجره می نشینم،برای فرار از یاد گرمای سینه های ستبرت که تمام من را در آغوش می کشید،خودم را به شیشه های سرد و خیس می چسبانم و هااااااا می کنم شیشه را و هر کار میکنم،نمی توانم بخار را از نام تو پر نکنم.

این پاییز وحشتناک نمی خواهد از دلم بار ببندد انگار و تو هم که تمام بهار و تابستانم را میان بقچه ی کوچکت پیچیدی و با ذهن ریاضی وارت مثل همیشه حجم های کوچک را با رویاهای بزرگ پر کردی و مرا تنها گذاشتی میان هجوم سنگین این فصل های بارانی و پرغصه.

یادت هست؟حجم کوچک قلبم را هم اینگونه از باور بزرگ بودنت پر کردی که من نفهمیدم،کی؟کجا؟میان کدام ثانیه ی بودن ها و آغوش ها بود که پر شدم از تو بودن و تمام فصل هایم شد بهار و تمام ماه هایم اردیبهشت.اردیبهشتم را گرفتی از من و زوووووووود رفتی.پیش از آنکه این بوم نیمه کاره را تمام کنم و طرح قدم های بهاری ات را عمیییییق بکشم تا یادم بماند،زمانی بوده ای.

   این روزهای بارانی آنقدر کش آمده که باور نمی کنم این پاییز طولانی که نیشخند عذاب آورش محو نمی شود،روزی تمام شود و زمستان برایم مژده ی اولین شکوفه ی خم شده زیر برف و اولین پشتک کلاغ کاج بلندمان روی برف های دست نخورده ی باغ پشت پنجره را دهد.

    نمی دانم،آیا می دانی؟اصلا می توانی بدانی عذابم را و سکوت کنی و نباشی و ببینی و دم نزنی؟

نه!!!!!باور ندارم.باور ندارم قاصدک آینه به دست روزهای بهاریم،آینه های رویا بین را شکسته باشد و بسته باشد تمام چشم های بینا را.

باور کن،نیستی از اینگونه انسانی!!!

کجایی قاصدک شب های طوفانی؟؟؟