قول داده بودم از تو نگویم.

باور کن به یاد دارم همه ی قول و قرارهایمان را.اینکه اشکی نریزم و نخوانمت و نخواهمت و ستاره ها را نشمارم برای آمدنت.

اما....

دل دل این دل درمانده مگر میگذارد من باشم و تنهایی این آسمان بی ستاره.

از وقتی تو رفتی.همه ی رنگهای این گلیم نیمه کاره از میان تار و پود بی آرزویش رخت بربسته اند و تمام خواب هایم سیاه و سپید شده و دارهای قالی ای که روزگاری رویا می بافت به رویاهای به دار بدل شده اند اما....

تمنای این چشم های خیس مگر می گذارد چشم به جاده ی ستاره ها ندوزم و انتظار آن چشم ها را نکشم تا بیایند و رنگ بریزند میان تمامی رویاهای سرد و دورم و گرررررررررررم کنند تمام بودنم را.

باور کن وقتی بیایی هر چه رنگ است میان رنگین کمان،سایه روشن آسمان رویایم می شود و تمام دنیایم پر می شود از نوای دلنشین راز گفتن با تو.

باور کن این بار که بیایی آنقدر خیره نگاهت میکنم تا تمام حجم نگاهم تو را تصویر کند و تمام کنم طرح قدم های بهاریت را در این گلیم نیمه کاره.

باور کن وقتی بیایی......

نمی دانم.شاید این بار که بیایی آنقدر اشک بریزم برای سال های نبودنت که غرق شوی در سیلاب دلتنگی سالیان پیشین...

...یا شاید...

آنقدر نبوده ای که حالا حتی نمی دانم صورتی پشت ناخن هایت را هنوز می شود عاشق بود؟نمی دانم هنوز سر انگشتانت بوی شمعدانی های پشت پنجره را می دهد؟نمی دانم این بار که به چشمانت خیره شوم،باز هم عاشق می شوم.باز هم دلم می لرزد و آغوشت را طلب می کنم؟

آنقدر نبودنت طول کشیده که حالا اگر هم بخواهی باشی،دلم بودنت را پس می زند.بس که ستاره ساخته از رویا به یاد چشمانت.

خودت بگو...

چقدر شبیه ستاره ای؟