این روزها...

این روزهای تکراری که لعنت از ثانیه هایش می بارد...

منم و یک دنیا بی قراری برای چشمانت...

این روزهای تکراری لعنتی،بیش از پیش،غرق خاطرات بودنت می شوم...

انگار حالا که نمی شود برای فراموشی،بلند بلند بخندم و خود را در هیاهوی روز،گم کنم،دوباره سرانگشتانت،نبض ثانیه هایم را بدست گرفته و مستم می کند از شب بوسه های بی تابی که هرگز نیامد.

نمی دانم این حس پرحرارت دستانت از کی در رگهای من جاری شده که هر چه خون می چکد از مچ های بریده ام،باز هم بیرون نمی رود از این تن خسته و باااااز میان حجمه ی تنهایی شبانه ام سر می رسی و آشوب می کنی خواب چشم هایم را.

اصلا مگر خواب می آید؟

آنقدر میان هر ثانیه ام پر از کلمات توست،که خواب هم از چشمان خیسم گریزان است.

نبض بی طاقتم آنقدر در فراقت بی قراری می کند که گاه می خواهم فریاد بکشم،به سویم بیا تا فقط یک نفس،زندگی را باور کنم.

اصلا نمی دانم این همه بودنت در جانم را چه بنامم؟

باور کن هنوز باور دارم که عاشق نشده ام.که عشق گم می شود در پس کوچه ی تمنای من که انگار ته ندارد.

باور کن هنوز در بازی ابرها،تن تو را می سازم اما هنوز معترفم به قدر فاصله تا ابر،دورم از تو و هیچ جاده یی را یارای نزدیک کردنم نیست.

اما...

باور کن هنوز هم نمی دانم این سرطان جنون چیست که جانم را به آتش کشیده است.

نمی دانم در کدام ثانیه ی نگاهت بود که خود را در شب مستانه ی چشم هایت غرق کردم و از نفست جان گرفتم و این چنین اسیر بوسه های هرگز نیامده ات شدم.

بی قراری این شب های دلتنگ انگار،ترس را هم از یاد برده است.دیگر از تضادهایت نمی ترسد انگار این دل دیوانه.

کجایی که ببینی حالا که نیستی،حالا که هم من رفته ام،هم تو از یاد برده ای،حالا که هیچ نیست جز دل دلِ این دل دیوانه،درست همان شده ام که تو می خواستی بسازی و نخواستم.

حالا روزهای زیادیست که چشمانم را سرمه می کشم.آرام می خندم،آهووَش می خرامم.

حالا همان موسیقی تو را می شنوم.همان ساز تو را می نوازم.همان رویاهای تو را میبینم.

حالا همانم که می خواستی بسازی و نخواستم.

می دانم،گفته بودم همانِ همانم را بپذیر،هر چند نتوانستم همانِ همانت را شجاعانه فریاد زنم،اما...

حالا به جای قاب چشمان تو بالای تخت،هر آن تو را در انعکاس آینه میبینم.

انگار تو ... خود من شدی.

چطور از تن خاطراتم بیرون کنم تو را؟

مچ های پاره پاره ام هم دیگر پوزخند می زنند به تیغ فراموشی،به درد عادت کرده ام انگار،بس که بی ثمر بوده بوسه های تیغ بر تنم.

خون می چکد اما...عطر آغوش تو از تنم پاک نمی شود.

نیستی تا ببینی حالا که هم من رفته ام،هم تو از یاد برده ای،دوباره کودک شده ام،همان که می خواستی.

همان که از ترس تاریکی به آغوشت پناه برد و اشک بریزد برای غم هایش و پناه بجوید برای واژه هایش.

انگار زن بودن را تازه یاد گرفته ام به یاد نگاه مردانه ات،که قدرت مردانه ام را نمی خواست.

کاش در زمان دورتری لمس لب هایت را تجربه می کردم.

زمانی که آنقدر زن باشم،که بی واهمه از مردانگیت در آغوشت پناه بگیرم.

افسوس...

افسوس که زمان در تن من،عنصری غریب بود و بی تابیم،حقارت عقیده را در حجمه ی تنهایی قاب گرفت.