چند برگی بیش نمانده به عمر تقویم روی میز...

آرام ترانه ای را زمزمه می کنم و میشمارم همه ی روزهای زیبای این سال را.

به یاد می آورم که چقدر راحت می شود خوشبخت باشی.فقط با یک لبخند.

که چه سرمایه ی عظیمیست لبخند.

خدایا...

بیا و بیدار شو از خواب طولانی ات.

ببین.هنوز هم،با وجود این همه سیاهی،می توانم لبخند بزنم.

بیدار شو و زندگی را به من بیاموز.

عشق بیاموز و افسانه های کهن را.

 

دلم می خواهد بخندم.

بخندم به این همه دلتنگی که این زمستان سرد برایم آورد.

دلم می خواهد بر این زمستان بخندم و فریاد بزنم ممنونم از سوز سرمایت که به یاد من آوردی چقدر خوشبختم.که چه سرمایه ی عظیمی دارم.

به یادم آوردی چقدر عاشقم.

این سه ماهی که به خاطر جراحی،استراحت مطلق دارم و کل زمستونم رو به تخت چهار میخ شده بودم.فرصت زیادی داشتم برای فکر کردن به خیلی چیزهایی که گم بودند در روزمرگی های شلوغ من.

این که چقدر ساده میشه دل داد به آواز یه پرنده و چه سبک پرواز کرد بر بال رویا.

در تمام زندگیم،بزرگترین هراس زندگیم تنهایی بوده.اینکه دستی نباشه تا در تلاقی باهاش،انگشتهامون در هم گره بخوره.هراسی که از کودکی به کابوس های شبانم هم سرایت کرده بود.در این مدت اما اونقدر پر بودم از دست های عاشق که حتی کابوس هم از خواب هام کوچ کرده.

همیشه متنفر بودم از بی پناهی.در تمام زندگیم همیشه پناه بودم برای دوست داشتنی هام.همیشه گوش بودم و همراز.چون متنفر بودم از بی همزبان بودن.اما هیچ وقت به کسی تکیه نکردم.از دل نگفتم.گوش بودم و کلام نشدم.کلام رو به قلم می سپردم و زبان سکوت می کرد.چون می ترسیدم.از اعتماد می ترسیدم.از خودم می ترسیدم اما...

سوز این زمستان سرد به یادم آورد که چه راحت میشه دل داد به دوست و رها شد از دلتنگی ها.که چقدر دل هست برای شنیدنت،در بر گرفتنت.آرام کردنت.

...و من لبریزم.

در پایان این سال سخت لبریزم از من بودن.ما بودن.

از حس خوووووب زندگی.

 

از همه ی دل هایی که روزمرگی های من رو که در طی همه ی این سال ها بزرگ و بزرگتر شده بود،با محبت صادقشان شکستند و از من چیزی ساختند که همیشه می خواستم باشم ممنونم.

 

از بهار روزهای دور تا کنون که مهرش بی پایان است و با ثبات ترین عنصر زندگیم که در تمام این سالها همیشه بوده.که همیشه معجزه ی من بوده و وجودش گرمابخش هر لحظه.ستاره ی رویای دورم،گیلدای پرشور سال های تا کنون،شبنم عزیزم که چشمه ی عشق چشمهایش همیشه مجنونم می کند،شیمای سرشاز از شور زندگی،بانوی تضادهای دوست داشتنی رزی،آرامش دلربای مهربان ستی،محبت نگاه عمیق نسا،گرمای عشق دست های فری،لبخند عاشق و جاری آزی،ستاره های صادق چشم های آرزو،حمایت همیشه و گرمای عمیق نگاه حمید،صفای بودن حسین و آیدین آرام و عزیز همیشه.کلام پر مهر سیاوش،محبت بی پایان حامد و از دوستان نادیده ام مهرنوش عمیق و عزیز،مهر جاری کلام ابوالفضل و محبت همیشگی مهیار ممنونم.

از همه ی شما ممنونم که بودنتان در سخت ترین لحظه هایم،مهر کلامتان در اوج بی قراریهایم،تنها منشا امیدم بود در این روزهای سرد.

به احترام عشق جاری وجودتان،بیایید جام های زندگی را بالا بریم.

 

انگار تازه یاد گرفتم که چقدر ساده میشود عاشق بود،که چقدر شبیه افسانه است این سادگی ها.

انگار باز به یاد آورده ام این دستان معجزه گرند،که هر روز من،معجزه ایست برای زندگی.

که همه ی شما معجزه اید برای من.

حس خوبی دارم.خیلی خوووووووووب.

حس می کنم که چقدر ثروتمندم.که چه گنجینه ای را صاحبم.که چقدر عاشقم.

89 قرار بود سال تلخی باشد آن روزها که از فشار دلتنگی،عدالت خدا را به سخره می گرفتم اما....

حال می گویم 89 دوستت دارم برای همه ی سختی هایت که نسیان مرا شفا داد.

به یادم آورد چقدر خوشبختم.

وقتی گره انگشتانمان عشق را به قلبهایمان سرایت می دهد،می توانم شجاعانه فریاد زنم من خوشبختم و سرشار از زندگی.

سال 90 خوش آمدی.برای ساختن سیصد و شصت و پنج معجزه آماده ایم.

جام ها بالا به افتخار زندگی.

سال نو مبارک.