صبح شده و من در پیچ و تاب ملافه های درهم که هنوز از تن تو گرم است،می لولم و آغوشت را برای تسکین تن تبدارم نمی یابم.

صبح شده و من در تختخواب دونفره مان،تنهااای تنها در خود پیچیده ام و سردم است از آتش سوزان تب های هر روزه ام.

یکی از همین روزها بود انگار که میان باور عشق نگاه و شهوت آلت تردید کردم و ندانستم که چه هول انگیزست حاصلضرب تردید من و آتش کبریت قهر تو.

باور کن هنوز هم تا صبح سهراب می خوانم و هزاااار بار عاشق می شوم اما تو نیستی تا بگویم برایت از حجم تنهایی ام.

باور کن هنوز هم که هزااار سال نوری فاصله افتاده میان نت های این قطعه،سوت سوتکم را بازیگوشانه به لب دارم تا میان نظم نوازشت،طغیان کنم و تو را وادارم به اعترافی که دلم را می لرزاند.

کجایی که اعتراف کنی طغیانت،تمام هستی و تمام هستیم،از آن یک لبخند توست.

تا من لبریز از شوقی کودکانه،لبهای شیرینت را میان دهانم پنهان کنم و تا صبح هر کلمه ات را با عمق قلبم مزمزه کنم و عاشق شوم و تسلیم تو که فاتح شوی به سرزمین بکر تنم.

صبح شده و من پی دستان تو می گردم در انحنای نازک روحم...

سرد است و من محتاج گرمای آغوشت.

دستانت را کم آورده ام.