نمی دانم چرا هر شب به بستر بی تابیم سر می کشی و تنها خواب چشمانم را می ربایی...

یک شب بیا و بنشین به گوشه ی جاده ی چشم انتظاریم....پاک کن به دستان گرمت این گونه های خیس را...

آنگاه،لختی بمان کنار دلخوشی هایم....تا در خیرگی چشمانم،از قامتت،ابدیتی بسازم پرستیدنی برای قبله گاه آفتاب،که حتی ابراهیم را هم یارای شکستنش نباشد...

...تا هر طلوع تا شام،هزاران بار به کعبه ی عشقت نماز برم،که من،مومن به آغوش یارم و آستان لب های فریبنده اش.