قایم باشک

چشم بندی نمی کنی اما چشمانت جادو می کند.
چه انتظار داری از منی که به سِحر چشمان افسون گرت،بودن را تفسیر می کنم.
نگاهت را که می دزدی...
پشت به من که می کنی...
وقتی اجازه می دهی گم شوم-حتی اگر به بهانه ی از نو پیدا شدن باشد- گم می شوم دیگر.
گفتگو ندارد که گل نیازمند نور است.
راه نور را بستی و شمردنت زیاااااد طول کشید.
گناه از من نبود...
برای این بازی،بیش از آنچه که باید،بزرگ بودم.

پ.ن:دعوتید به اینجا

/ 0 نظر / 11 بازدید