یار هم با ما سر جنگ دارد انگار با سر زدن های گاه و بی گاهش!!!

روی تخت لم داده ام و شازده کوچولو می خوانم...

صفحه ی گوشی روشن میشود...

«دلم برات تنگه.صداتو ازم دریغ نکن»

شازده می گوید:همیشه یک پای قضیه می لنگه.

ده دقیقه بعد زنگ میزنی.فرصت انتخاب داده ای به من انگار.می دانی اسیر کلماتم.اسیر دلتنگی تو.

سلام...

و تو باز کلمات را جادو می کنی...

دقایق با کلام تو شکل می گیرند و بعد...

سکوت...

...نفس های من که ناموزون است از فوران کلام.

صدای خرخر می آید از سمت تو...میفهمم باز می خواهی از سر بگیری داستان همیشه ها را...

مثل همیشه تو کلام میشوی و من گوش.عادتمان شده.اصلا من عادت کرده ام به گریز از کلمات...

باز سکوت...نفس های تند تو...

...نمی گویم دلتنگتم.نمی گویم دلم آغوش می خواهد و هرم نفست را بر پشت گردنم.

نمی گویم دستانم را در گره دستانت جا گذاشته ام و چشمانم را در ستاره های چشمانت و حالا من مانده ام بی خودم...

با آینه و قرآن و آبی که نریختم پشت قدم هایت تا مگر هوای کوی بی نشانم برود از خاطرت چرا که شجاعت نداشتم همیشه ماندنت را طلب کنم.

نگفتم انحنای روح من نازکتر از حجم نبودنت بود.نگفتم می ترسم.

...که از سردی دستان زمخت و بی ظرافت فردا می ترسم.

نگفتم چون می ترسم.

می ترسم رویای شب بوسه هایت هم از خواب هایم رخت ببندد.

همیشه می ترسیدم از روزی که کلام شوم و تو قادر نباشی به گوش شدن...

.

.

.

نگاهم روی کتاب است.

«اهلی شدن،یعنی ایجاد علاقه کردن»

«چون موهای تو به رنگ طلاست،گندمزار هم که طلاییست هر نفس برایم تو می شود.»

....

می گویم شب خوش...و در این فکرم...که روزهای زیادیست،دلم هوای دریا می کند.

 

چرا هیچ کس نمی گوید با خالی دستانم چه کار کنم؟

/ 0 نظر / 5 بازدید