هنوز هم همنشین نام وامضای منی!!!

کنج تاریک کافه ای نشسته ام...

تنها....تنها....سفارش چای و کیک...

متنفرم از چای های کیسه ای این کافه ها.شتاب دارند و رنگ و عطری دلفریب اما...هیچ سماوری برایشان قل قل نکرده است...

به رنگ دلخواهم که میرسم کیسه را بیرون می آورم و می گذارم روی دستمال سفیدی که در ظرف است.

رطوبت رنگین چای نمناک ذره ذره سرایت می کند به مساحت بزرگتری...به انتهای فنجان که میرسم تمام مساحت سفید دستمال،تر شده و رنگی.

گونه های نمناک هم همینطور آرام،بی شتاب،بی نقص حجم دل را پر می کنند.

خودمانیم...تو هم همینطور...

روزگاری بود که بی هیچ هراسی میزبان دلت شدم...

روزگاری که همه چیز کوچک بود...کم بود و من...

من خالی بودم...سرد...بی پروا...

حکایت همان دستمال و خیسی چای کیسه ایست حکایت من....

تو آمدی...

خانه نشین دلم شدی و ذره ذره سرایت کردی به تمام بودنم...میان تمامی این ثانیه های کش داری که حالا بی تو نمی گذرد.

پر شدم از تو ،تمام دلم شدی...تمام تنم...

تب کردم و اسیر شدم در زنجیر بازوان تو...

حالا بیا و ببین این شیوع نمناک بودنت را در کف دستان من...

ببین که حس نازک و نمناک دستانت که باشد منم و یک بیستون عاشقی برای یک دم عطر آغوشت...

بیا ذوب کن اشتیاق مرا در التهاب لب هایت...

التیام باش...

مرهمی برای ثانیه هایی که قرار است تا ابد بی تو بگذرد.

 

/ 0 نظر / 11 بازدید