کابوس دستان بی ظرافت فردا که برای بی قراریم وطن نمی شود!!!!

هیچ چیز تغییر نکرده است.ما هنوز هم همان آدم های دیروزیم.

روی راحتی کنار پنجره لم داده ام...

با یخ های شربت بهارنارنج بازی می کنم و در این فکرم که این رمان کسل کننده ی روسی کی قرار است تمام شود.

خانه از تمیزی برق می زند و اتاق پر شده از عطر مریم ها.پرده ها را تازه شسته ام و ملافه ها سفید و نرم و بی چروک روی تخت آرام گرفته اند.

.............

می آیی...خسته از یک روز شرجی و اجبار برای کاری که لذتی برایت ندارد.

حرفی نمی زنی....سلام هم که....بطری آب را از یخچال برمیداری....سر می کشی و می گذاری روی اوپن....با دست یک مشت سیب زمینی سرخ کرده از تابه برمیداری و می آیی به سمت اتاق....

انگشت های روغنی را یک به یک میلیسی که مثلا پاک شده اند و کتابم را می گیری و نامش را  که میبینی لبخندی محو از نگاهت می گذرد:برادران کارامازوف.

لباس ها را پخش می کنی روی تخت.بوی تند عرق اتاق را پر می کند.

یخ های شربت آب شده اند....

..............

پای تلویزیون نشسته ای...مشغول تماشای فوتبال و دلخور از این که غذا بی نمک بوده و نانِ سنگک،سوخته ،که پلک هایت خسته می شوند و راهی خواب میشوی....

.........

ظرف ها را می شویم و کف آشپزخانه را طی می کشم که باز هجوم سوسک ها امانم را نبرند.

لباس چرک ها را جمع می کنم و یقه و سرآستین لباس کارت را تمیز می کنم و اتو می کشم.

تلویزیون و چراغ ها را خاموش می کنم و راهی رختخواب....

..............

اتاق بوی ترش عرق می دهد.مریم ها به اجبار خاموشند.

ملافه ها زیر وزنت چروک خورده اند و تو مثل پسرک پنج ساله ای که بی قصه خوابش نمی برد با چشمان خسته منتظری...

روی ملافه های درهم و چروکیده می غلتم و در آغوشت گم می شوم و تکرار لذتناک یک شبانه....

....................................

نفس های داااااااغ و آرام و بلندت روی پوست تنم بازی می کند و من در آغوش خواب آلود کودکانه ات به این فکر می کنم که چقدر دورم از خودم.از رویاهای سال های دور...از شوق چشمان منتظر و لب های پر التهاب و دستان گرم...

به این فکر می کنم که چقدر خسته ام...

.........

صبح که می شود تو از خروسخوان رفته ای...

ملافه ها را عوض و اتاق را پر از بنفشه می کنم.

.........

کتاب  کسل کننده ی روسی روی راحتی کنار پنجره به پشت افتاده است و شربت بهارنارنج از دیروز در انتظار یک جرعه اشتیاق...

.....به این فکر می کنم که هیچ چیز تغییر نکرده است.ما هنوز همان آدم های دیروزیم...

و این چقدر دردناک است که روزها،دامن ثانیه هایمان را پر از غبار کند و دستی نکشیم تا غبار سالیان را کمی سبک کنیم...

زندگی ما از همین جاست که دردناک می شود...

از همین جا که اشتیاقی برای تازه شدن نداشته باشیم.

عادت!!!

.................

کتاب کسل کننده ی روسی را می گذارم در کمد...

با نوای عاشقانه ی لئونارد کوهن،والس تک نفره ای را آغاز می کنم...

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love

..........

+وااااااااااای.....کتاب جالبی باید باشد...سلیقه ی تو بی نظیر است.گمان کنم تا صبح تمامش کنم.ممنونم.

+تا بابا شک نکرده باید بروم.خیلی دیر شده...

_کی بشود این پنهان کاری ها را تمام کنیم....

_هوووووووووووم.چه روزهای پر لذتی خواهیم داشت...

+قول بده اسیر عادت نشویم...

......

زنگ تلفن...

_رسیدی؟

+رسیدم..

_دوستت دارم.

+دوستت دارم.

/ 0 نظر / 5 بازدید