بودن یا نبودن دیگر مسئله ای نیست.زن بودن برای من مسئله است.

 

گاهی تو زندگیم به یه جاهایی می رسم و با موقعیت هایی رو به رو میشم که دلم می خواد یکی دیگه بشم.یعنی تو ذهنم تصور میکنم که اگه از اول فلان رفتار رو میکردم حالا مجبور نبودم از ترس برداشت مزخرف آدمای دور و برم فلان کارو بکنم.

گاهی آرزو میکنم که ای کاش پسر بودم.اگه پسر بودم،وقتی هوس می کردم تو خیابون دستی بکشم،مردم یه جوری بهم نگاه نمی کردن.

اگه پسر بودم وقتایی که یکی بدجور رو اعصابمه و دلم می خواد گوششو گاز بگیرم.به جای خودخوری و خویشتن داری .4 تا فحش باحال بهش می دادم و عین خیالمم نبود چون این چیزا برا پسرا عادیه.

اگه پسر بودم وقتی به دخترا محل نمی ذاشتم همه فکر میکردن معجزه ی خلقتم و کلی خوش خوشانم میشد و میشدم فرد ایده آل اما حالا که دخترم اگه این کارو کنم میگن دختره مثل سگه بیچاره شوهرش یا میگن دلش یه جا گیره.دختر و چه به انتخاب.یا یه چیز دیگه میگن که دوس ندارم بگم.

اگه پسر بودم سیبیل داگلاسی میذاشتم و کت و شلوار می پوشیدم .حالا که دخترم تو لباس پوشیدن آزاد نیستم و مامان مجبورم میکنه تو مهمونی پاشنه بلند بپوشم.

اگه پسر بودم اختیار داشتم موهامو بلند و کوتاه و کچل کنم.حالا که دخترم وقتی میگم می خوام کچل کنم و یا حداقل نیم سانتی کوتاه کنم مامان میگه این دفعه کل موهاتو مسی رنگ کن.مش بسته.خلاصه میپیچوندم.

اگه پسر بودم وقتی 36 تا دوست دختر داشتم همه میگفتن عجب پسر زرنگیه.چقدر جنتلمن و جیگره که اینقدر طرفدار داره.حالا که دخترم اگه حتی با همکلاسی پسرم حرف بزنم همه میگن زمونه عوض شده.دختره ی پررو خجالت نمیکشه.بی حیا.

اگه پسر بوم وقتی تو تاکسی کسی طوری مینشست که انگار رو تخت دو نفره لم داده.با آرنجم می کوبیدم تو دماغش.حالا که دخترم مجبورم وقتی تذکرم باعث تشدید موضوع شد از تاکسی پیاده شم. اگه پسر بودم وقتی یه پلیس میدیدم تمام 4 ستون بدنم نمی لرزید.حالا که دخترم وقتی پلیس میبینم نا خودآگاه دستم میره طرف روسریم.حتی اگه چادر سرم باشه.

اگه پسر بودم وقتی معلم زبانم منو از خونه بیرون کرد دو تا میزدم تو گوشش.اما چون دخترم فقط گفتم برات متاسفم.

اگه پسر بودم وقتی به بابام میگفتم شب خونه دوستم می خوابم قبول میکرد حالا که دخترم،بعد از 3 ساعت خواهش تازه میگه بگو دوستت بیاد اینجا.

اگه پسر بودم می تونستم هر رنگی می خوام بپوشم و در هر اندازه ای.حالا که دخترم رنگ لباس برام فقط رنگای تیره و کرمه و لباسمم باید بلند و گشاد باشه.

اگه پسر بودم،وقتی یه آدم مریض محکم جلوم ترمز میکرد که از پشت بزنم بهش.باهاش دعوا می گرفتم.حالا که دخترم مجبورم فاصله ی قانونی رو چنان رعایت کنم که این امکان برا هیش کی نباشه.

اگه پسر بودم می تونستم با هر کی که دلم می خواد معاشرت کنم.حالا که دخترم فقط با خانوما.حتی اگه یکی جای بابام باشه و من مسحور اندیشش باشم هم مجبورم ازش فاصله بگیرم نکنه یه وقت کسی فکری کنه و حرفی بزنه.

اگه پسر بودم تو تاکسی راحت مینشستم و بی خیال.حالا که دخترم مجبورم خودمو مچاله کنم توی در که کسی خودشو بهم نماله و هی مجبورم روسریمو بیارم جلو و یقمو درست کنم که راننده ی هیز که زل زده به آینه ی عقب تصادف نکنه هر چند دوس دارم چشاشو از کاسه درآرم.

اگه پسر بودم با لباس معمولی هر جایی می تونستم برم.حالا که دخترم مجبورم برای رفتن به بعضی جاها چادر سر کنم.

دختر بودن برای من سود چندانی نداشته.چون دخترم مجبورم روی خیلی از آرزوهام یه خط قرمز بکشم و بگم فراموشش کن.هرچند هرگز نمیشه آرزوهات رو فراموش کنی.چون دخترم نمی تونم بورسیه ی دانشگاهی که می خوام رو بگیرم چون به دختر مجرد اجازه ی خروج از این مملکت رو نمیدن و نمی ارزه به خاطر رفتن از اینجا خودمو بدبخت کنم و یکی دیگرو آویزون زندگیم.

چون دخترم تو آزمون ارشد باید جون بکنم و آخرش سهمیه ی پسرا از من بیشتر باشه.

چون دخترم تو یه جمعی که افرادش کمی ناآشنا هستن مجبورم بر خلاف طبعم ساکت و آروم و به اصطلاح خانوم بشینم و تعارف تیکه پاره کنم که نکنه یه وقت بگن دختره ی پررو نمی فهمه کجاست.در حالی که اگر پسر بودم و با همه خوش و بش می کردم و مجلس رو گرم میکردم کل مجلس قربون صدقم میرفتن که چه خوش سر و زبونه.

چون یه دخترم نمی تونم به جاهایی که می خوام سفر کنم و همیشه یه جنس مذکر باید بالا سرم باشه که نکنه یه وقت گربه شاخم بزنه.

چون یه دخترم وقتی تو خیابون میکوبم تو زانوی کسی که مزاحمم شده،همه میگن دختره روانیه،دختر که تنها بره بیرون همینه دیگه،برو با صاحابت بیا.

چون یه دخترم وقتی اعتراض داره خفم میکنه،مجبورم حناق بگیرم و هیچی نگم که نکنه یه وقت بگن دختره ی ... چه حرفایی میزنه،مگه میشه؟

چون یه دخترم مجبورم قبول کنم که آشپزی و تمیز کردن خونه یه کار زنونست و مجبورم برم بالا 4پایه و شیشه های چسبیده به سقف رو پاک کنم و پسر خونه فقط به شیشه ی ماشین دستمال نمدار بکشه.

چون یه دخترم مجبورم در مقابل همه ی متلک ها و مزخرفاتی که میشنوم سکوت کنم،مبادا بهم جواب بدن که ظاهر تو باعث تحریک میشه.

چون یه دخترم .........

 

خواهش میکنم حرفای ایده آلیستی تحویل من نده.برام نطق نکن که اینجوری نیست و تو میتونی اینجوری نباشی و از اینجور حرفا که در حد یک جکه برام.

من تو کشوری زندگی میکنم که توش مردا حق دارن به خاطر یه تار موی تو که از زیر روسری بیرون اومده تحریک شن و باز هم تو محکومی که تار موت بیرون بوده.

من تو کشوری زندگی میکنم که توش به عنوان یک زن همیشه جنس دومم.همه ی قوانین به نفع جنسیت مذکره و وجود من رو عملا فقط برای بقای نسل لازم دارن.

من تو کشوری زندگی میکنم که از عاشق شدن بیشتر از مردن می ترسم،چون همه ی معیارهای من برای فردی که میشه عاشقش شد با معیارهای جامعم متفاوته.

من تو کشوری زندگی میکنم که توش هیچ حق انتخابی ندارم.

که برای ورود به دانشگاهش باید مثل سگ جون بکنم و تو دانشگاهش وجود حقیقیم رو پنهان کنم و آخرشم بین من و یه پسر،پسره رو برای اشتغال انتخاب کنن.

من تو کشوری زندگی میکنم که تو زندگیم باید مثل خر کار کنم و پول دربیارم اما تهش مرد،رئیس خونم باشه.صاحبم باشه.برای سفرهای خارجیم مجبورم از شوهرم اجازه ی رسمی بگیرم.

من تو کشوری زندگی میکنم که شوهرم میتونه 4 تا زن عقدی و خدا تا زن صیغه ای داشته باشه اما اگه من تو 11 سالگی دستم به دست پسر همسایم خورده باشه باید کلی جواب پس بدم و فکر کنم که گناه کبیره کردم و به خاطرش 2 هفته ناز شوهرم رو بخرم.

من تو کشوری زندگی میکنم که تنها حقم تو زندگی زناشویی نفس کشیدنه،باید صبح زودتر از همه بیدار شم.صبحانه آماده کنم.بچه ها رو بیدار کنم.ناز شوهر و بچمو بکشم که صبحونه بخورن.برم سر کار.هزار تا حرف نامربوط بشنوم.همکار مردم زیرآبمو بزنه و به جای من ترفیع بگیره.خونه بیام و غذا درست کنم.خونه رو تمیز کنم و هزار تا کار مزخرف دیگه. شب که میشه شوهرم بگه خسته ام.اگه یه خورده توقعت رو کم کنی میتونم کمتر کار کنم.نمی دونی پشت میز نشینی چقدر سخته که و بعد در حالی که فکر میکنه خیلی حق داره و خیلی لطف میکنه و روحش ارضا شده.جسمشم ارضا کنه.

من تو کشوری زندگی میکنم که اختیار جسمم رو هم ندارم.که شوهرم هر لحظه امر کنه می تونه با من سکس داشته باشه و باید تمکین کنم بدون هیچ توجهی به وضعیت روحی و خستگی جسمیم.

من تو کشوری زندگی میکنم که نجابت یه دختر به پرده ی بکارتشه،نه به بکارت روحش.که نجابت برای پسر توش هیچ معنایی نداره.که یه پسر موقع ازدواجش میخواد دختری که میره خواستگاریش قبلا کسی تو دلش نبوده باشه،در حالی که خودش با نصف دخترای شهر دوست بوده و اسمشو میزاره غیرت.گه به اون غیرتی که اینجوری بخوای تعریفش کنی.

من تو کشوری زندگی میکنم که قانون گذارش میگه کار کردن خانوما باعث همه ی بدبختیاست و کلی هزینه داره و زن باید بشینه تو خونه و به بچه برسه و کهنه بشوره.تو کشوری هستم که میگن وظیفه ی زن بچه آوردنه و مردشور هیکل زنی رو ببره که بگه بچه نمیارم.

تو این کشور من فقط یک سایه ام.من فقط یک وسیله ام.

من تو کشوری زندگی میکنم که حالم از همه ی قوانینش که میخواد استعداد من رو محدود کنه به هم می خوره.که توش از زن بودن خودم خسته شدم.که توش به این باور رسیدم که اگر یه پسر بودم میتونستم بزرگترین فرد شهرم باشم اما حالا که یه دخترم تقریبا هیچی نیستم چون محکومم به این که همیشه سایه ی یه مرد روی روحم سنگینی کنه تا اگر به موفقیتی رسیدم بگه من بودم که تو رو به اینجا رسوندم.

پس خواهش میکنم برای من از خوبی های زن بودن فلسفه نباف.من خودم تو فلسفه بافی استادم.تو باورم شک کردم.

خدایا!!!!!این عین بی عدالتیه که جنسیت یه ویژگی انتسابی باشه.

به عدالتت شک کردم.

 

 

/ 1 نظر / 134 بازدید
زندگی بوی عشق میدهد

بات موافقم