غزلگیجه گرفته ام از یاد پریش تو

 

می گویند چرا شب ها بالشت را بغل میکنی و گریزانی از هر آغوشی.

می گویم:سرررد است همه ی آغوش ها و سرمای عظیییم شب های بی همنفسیم تنها دلخوش است به رویای تن تبدار آن که نیست و بودنش تمام زندگیست.

بگذار دست کم رویای این تن تبدار را برای خود نگهدارم.

بگذار دست کم رویایش را مالک باشم.

 

رو به آینه ایستاده ام و مات چشم ها ی تو...

مات این چشم هایی که قرن هاست مسکون خیرگی شب های مست چشمان توست...

دلم می خواست چشم خانه را خالی کنم و قاب بودنت را به آغوش بکشم و باور کنم...

 

....که باور کنم حقیقت پیراهن عریانی تو،افسانه نیست.

نمی دانم چند قرن از تنهایی شانه هایم گذشته است...

از وقتی تو رفتی زمان از خاطر پریشم گریخته است...

نیستی تا مست کنم از عطر نفس هایت و آرزو کنم تا ابد اسیر بمانم در زنجیر بازوان تو...

نیستی تا نوای موزون قلبت،بهانه ی تا صبح رقصیدنم باشد.

نیستی تا هر نفس در هرم دستانت ذوب شوم و جاری شوم در رگ های نازک پشت پلک هایت...

نیستی...

 

هر شب برای نبودنت هزااااار دلیل می شوم و هزاااااار قاصدک را پی نشانی دستانت می فرستم...

خودت را کجای بودنم جا گذاشته ای که همه ی قاصدک ها دوباره در کف دستان من می نشینند؟

انگار تمام عااالم فهمیده اند که روزگار درازیست،من دگر من نیستم...

همه تویی که از بودن و نبودنم می چکی...

آنقدر جاری شدی در من...

آنقدر ذوب شدم در تو...

که نمی فهمم منم که خود را در پاره های بودنت جا گذاشته ام...

یا تویی که در هذیان اثیری من، آغوش واکرده ای برای آخرین وداعی که تا ابد طول می کشد...

 

این انگشتان باریک و بلند،مال من نیست...

تویی که در من هبوط کرده ای.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید