کاش برف نمی آمد! که مرز ملافه و خیابان پیدا بود!

نمی دانم چرا وقتی قربان صدقه ام می روی،نازم را می کشی،بر خلاف عادت نمی گویم «چه لوس» و ابرو در هم نمی کشم.

حس می کنم چقدر راحتم.که چه تسلیمم در مقابلت.که چقدر نزدیکی به من.

گاهی دلم می خواهد صدایت کنم«آقا...آقای من...» پشت ناخن های صورتی ات را ببوسم،به گونه ات دست بکشم و بگویم«چقدر کودک مانده ای»

گاهی دلم می خواهد صدایم کنی«بانو...خاتون من...» و بفهمی که پشت پلک هایم محتاج بوسه است.که گرمم کنی.

برخلاف همیشه،هیچ کدام به نظرم لوس و آبکی نیست.نمی گویم تقلید رمان های ملودرام.نمی گویم واقعیت خشن،طور دیگریست.

با تو که هستم انگار،کسی دیگرم.کسی که بی شباهت است به دخترک عبوس اردیبهشت.

با تو که هستم انگار تازه خودم می شوم.تازه حوا می شوم در آدمیتت.

چقدر خوب است حس آرامشِ لمس حضورت.

چقدر خوب است که هستی.که همیشه هستی.

هرچند من،هنوز همان دیوانه ام که جز سکوت،کلامی نمی گوید.

و تو هنوز همان منتظر،که بی خبر از برق نگاه من،گمان می بری «پریسا هیچ گاه عاشق نمی شود»

و این درد است.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید