خوابیده ای فراخ تر از شب،رویاهایت اما هم چند این کومه

 

قرارمان کنار پیچک سبز آخرین دیوار باغچه بود،در ساعت طولانی ترین غروب خورشید تا همه ی دلتنگی ها را به تلالو نارنجی غروب بسپاریم و برویم و بمانیم و بخندیم و.....

   نیامدی اما و سبزینه های پیچک جوان،از روزگار کهنسالی خویش بی بوسه ای و آغوشی گذشتند و سرخ نشدند از شرم کوتاهی پرچین باغمان!

    نیامدی و غروب خورشید در انتظار آمدنت طووووووووول کشید و همه ی دلتنگی ها ماندند کنار من بی حضور تو و من تنها و دلگیر از همه ی غروب های طولانی نیامدنت،گم شدم میان عطر آشنای شانه های بی کار و آینه ی زنگار گرفته و گریستم و گفتم دلگیرم ازدقایقی که تننننند می گذرند و منتظر نمی مانند تا تو برسی و خورشید را میان انگشتانت بگیری و بخندی و بگویی:

«بی تاب نباش بانو!سحر نزدیک است» و من دلم بلرزد بر ای آوای این بانو گفتنت.

    قرارمان کنار پیچک سبز آخرین دیوار باغچه بود،در ساعت طولانی ترین غروب خورشید،اما.....

     تو فراموش کرده بودی انگار که هر قراری،وفایی دارد و باید بمانی و جسارت کنی تا بخوانی: که تا آخرین آواز چلچله بیدار خواهی بود و گرررررم خواهی بود و سرمای انگشتانم را با دم گرمت تسکین می دهی و گرررررررررم میکنی مرا که از هراس تاریکی ها سرررررررد شدم و می لرزم و آغوش بگیری همه ی ترس هایم را.

     نبودی،نیامدی و من،بی تو،هیچ شدم،خط شدم،نقطه شدم و همه ی این خط ها و نقطه ها باز هم به ذات خود بازگشت و تو را نوشت و نام تو شد و من شدم و تو شدم و من،دیگر من نبودم،همه تو بودی که جاری شدی در من و هنوووز هم نمی دانم از کدام سرچشمه سراغ تو را بگیرم که پیدا کنم آغاز این جریان را!!!!

     نبودی،نیامدی اما،تمام تو که در من جاری بود،تا پایان هر غروب،افق را پایید تا شاید،روزی تو باشی که پارو در دست،افق را می شکافی و لبخند می زنی و می گویی:

«بانو!!!بانوی من،هزاااار افق را شکافتم و تنها امیدم به انتظار چشمانت و سرگردانی لب هایت بود تا روزی،تو باشی که شکاف لب هایم را پر میکنی.»

     ....و من بااااااز دلم بلرزد برای بانو گفتنت و دوباره کودک شوم و جا بگیرم میان وسعت آغوش گرمت.

 

/ 0 نظر / 10 بازدید