دقت کردین پروانه ها از شهر کوچ کردن؟؟؟؟

جیرجیرکها هم باهامون قهرن،دیگه شب ها تو سکوت می گذره.
جاده ها تبدیل شدن به یک دور باطل و ما تو این دور می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم و ....

دستمو بگیر،می خوام چشامو ببندم.سرم گیج میره.
کجایی؟؟نیست هیچ تکیه گاهی و من مثل توت فرنگی کالی که از دست تو سر خوردو افتاد،نقش میشم رو سرامیک.
دلم قصه می خواد،می خونی برام؟؟

چی هست اینی که می گی؟؟؟؟؟؟


هیچی.یادم رفته بود.دیشب سالروز مرگ همه ی قصه ها بود.


برو دختر.سرت سلامت.زندگیتو بچسب باد نبره.

بی ریشه تر از اونم که تاب بیارم.بزار پروازم بده مثل دانه های گیاه.شاید دوباره پریدن یادم اومد.

مثل چی؟؟؟دونه ی گیاه؟؟
تو یادت نیست اما در حافظه ی باد ثبته.امشب مرگ آخرین باغچه رو به عزا نشستم.کجا بودی تو وقتی قصه می گفت باغچه نمی میره.دیگه قصه ای هم نیست.من چرا باشم میان این همه نبودن.
خداحافظ.فردا روز مرگ منه.نسیمی اگر بود،بوسه ام بر گونه هاته.دست کم این رو به خاطر بسپر قبل از مرگ تمام بوسه ها.

/ 0 نظر / 9 بازدید