بی ربط نویسی از نوع سالاد دلتنگی

باز هم همان رویای همیشگی

که من هستم و تو و ماه و شب و ستارگان

و صدای سایش بال های پروانه ها که موسیقی سکوت شب را هم نوایی میکنند...

...و من بی محابا خودم را به سیاهی چشمانت میزنم تا برای همیشه در آن گم شوم.

 

آآآآآآه.گوشه ی لبانت طعم زیستن،طعم در آمیختن،طعم ماندن،طعم جنگل،شبنم،شاخه،طعم شراب و طعم ....

چقدر طعم تو را میدهد.

...و من ماه را میبینم و ستاره ای که سوسو میزند و تو در گوشم نجوا میکنی...

پری!

پری!

پری...

خیره به چشمانت مینگرم و دمی بعد...دگر نیستی...

حنجره ای از دور فریاد میکشد:پریساااااااااااااااا

آآآآآآآه.میدانی چند وقت است به این نام خطابم نکرده ای؟؟؟؟

من به قدر نامم به درازا میکشم،اما،،،

تو،همیشه ثانیه ها را از وسط بریدی.

دلم میخواست روزی سا و پری را به هم آمیخته می سرودی تا من باشم.خودم.همان که زمینی است و شاعر شبانه های دل انگیز تو،نه آن پری رویاها که آنقدر در اوج میپرد که نمیشود پشت پلک هایش را بوسید.

دلم میخواست پری بودن را نباشم و سا باشم فقط که زنجیر زمین،روحم را که هوای تو عجییییییییییییییب پروازش میدهد،سنگین کند تا بمانم،در رویایت بمانم و رویا ببینم.

دلم میخواست که بی فاصله باشد میان سا و پری و میان این فاصله ها آنقدر تو را سرودن بگیرم که فاصله ها حسودیشان شود به بودنت و بروند و نباشند و جای همه ی خالی هایشان تو باشی و پر کنی و پر شوم از تو بودن.

میدانی چند وقت است مرا بی سا خطاب کرده ای؟

می دانی چند وقت است میسوزم از عطش نوای گوش نواز صدایت وقتی میان هر جمله ندا میدادی پریسا!!!!!!!!!!

 

 

صدایم کن....

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید