میلاد پوچی

ظهر دم کرده ی پاییزیست.

در همسایگی ام الهه ایست در بستر زایمان که از درد رستن و ریشه کردن می نالد.در بسترم کرور ها کرور ستاره آرام گرفته اند و صدای خرناسه هایشان تار های قلبم را ز تشویش مرتعش ساخته.

در این قفس تنگ نفس هایم به شماره در آمده.تا چند تحمل می توان کرد!!!ریه هایم را باید تا چند از این هوای متعفن پر و خالی کنم!!!

دل گرفته!سینه تنگ!نفس در هیجانِ تلخِ گریه ی نوزاد همسایه در شُرُف ایستادن است.

گوش ها را میگیرم.....چشم ها را می بندم....

این موجوداتی که در این باتلاق.برای زادولد و تکثیر بیمار گونه ی خویش جشن گرفته اند.چه بیهوده خوشحالند.گویی فراموش کرده اند که ساعتی بعد ثمره ی این همه درد زادن را زیر دندان خواهند گرفت.

شاید هم از برای همین خوشحالند.

خدایا!!!مرا از این توده ی متعفن موجوداتی که هر ساعت به هم بر می آیند و در کار تولید همزاد کوچکتر خود هستند نجات بده.رهایم کن اگر هنوز هم خدایی!!!!

 

/ 0 نظر / 10 بازدید