من_عشق_منطق....انتظار زیادیست بخواهم در سطری بگنجند.

کاش حقیقت رویاهایمان را میشد به تلنگری تغییر داد....

کاش مجالی برای از عشق سرودن بود....

مجالی اگر بود،

تن بیمناکت را هزار سرود می کردم برای لالایی چشمانت که آرام یابی در بستر بازوان من که از هرم اشتیاقت،تب آلودست و پریده رنگ.

مجالی اگر بود،تجربه ی لذتناک لب هایت،التیام میشد برای تب آلود روحِ بی تابم.

نوازش نمناک دستانت،سرآغاز آفرینشِ هر طلوع می شد....

نمی شود...فرصتی نیست و شجاعتی برای سیلاب را سپر شدن...

تقصیر از هیچ کدام ما نیست.زمان و مکان نامتجانس تر از آنند که مردمان،رقص موزون ما را به پیاله نسبت ندهند.

هرچه هست،صدای آهن است و سایش روح تنهای این شهر غریب.

گوشی،قادر به درک هارمونی بی نظیر نفس های تو در تلاقی با ضرباهنگ قلب من نخواهد بود..

و ما،

چقدر تنهاییم.

 

تو آنجا در گیر و دار تناقضات مبهم و بی پایان سنت و مدرنیته.

من اینجا در حصار اندیشه ای که تنها هنرش باید دم زدن از شرافت باشد.

می دانم...

حجم عظیم آغوش روح تو،شریفترین پژواک پاکی و نجابتست،اما...

کاش روح به تنهایی قادر بود،تجسم در تو بودن را محقق کند.

آنگاه،هزار مثنوی می سرودم از تمنای بودنت.

هزار غزل می شدم روی لبهای پر حرارت تو.

دم می گرفتم از مسیحا تنفست.

زنده میشدم به چکیدن از شانه های تو.

/ 0 نظر / 13 بازدید