من نجات یافته ی رسالت ِ ظرافت ِ دستان تو ام!!!

بی تابی شب های من که قصه ی دیروز و امروز نیست عزیزکم.

هزااار سال است که قرار انتظار آغازت را از کف داده ام.

آنقدر از یاد تو پر شده ام که این فاصله های لعنتی،حسودیشان می شود به حجم بی انتهای بودنت و باز دورتر می برند تو را.

همسفر دریا که نشدی دلفریب رویا باف اما...

کاش طمع به بال های تیز پرواز باد هم نمی کردی که آشیان از کف بدهی و هر چه خاک و ریشه و ماندن در بقچه ات پیچیده ام،پای اولین درخت دعا جا بگذاری.

حالا هر چه آب میریزم پشت نگاهم که آمدنت را سوغات بیاورد،بر نمی گردی و هراس من افزون می شود از احتمال روزی که آغاز این کوچه ی خاطره ها،مردی را به آغوش بکشد با نشانی همان بقچه ی قدیمی رویاهای درهم پیچیده در یک دست و دخیل سبزی که عطر برگهای چنار می دهد در دست دیگر،که آغوشش هرقدر هم گرم باشد و فراخ باز هم عطر شمعدانی ها را به ریه هایم سرازیر نمی کند.

باور نکن که پرواز تو،از من زنی فراموش کار می سازد که هر صبح به گلدان های روی طاقچه سر می زند و غبار آینه را می روبد.

تو هم که نباشی،من هنوز برای ساعت پنج،دل دل می کنم و هنوز گلدان شمعدانی ها را بزرگتر می گیرم،انگار که قرار است تا ابدیت ریشه کنند.

تفاوتش چیست امروز و فردا؟

هزاااار سال هم که بگذرد من هنوز بلند بلند می خندم و آغاز هر خنده ام آغوش بی نهایت توست که تا آخر دنیا هم تمام نمی شود.

یادت نبود انگار که یاد گرفته ام،پای هر قولی سند بزنم...لمس بوسه ات روی لب هایم هنوز امضای حقیقت جای پای عاطفه ات خواهد بود عزیز من.

خیال نکن این همه شعر عاشقانه را برای نبودنت ترانه می کنم.

من هنوز حجله نشین آغاز یک ابدیتم از نگاهی که نشانی از روزگار تناسخ روح خسته ام داشته باشد...

که دستانش را بگیرم و باور کنم این هزار ساله رویای هر شبه ام از لب های تبدارش افسانه نبود.

/ 0 نظر / 11 بازدید