از سید علی صالحی

به زانو درآمدیم و
باز از آخرین آوازِ محرمانه‌ی ماه
هیچ رازی با پُرسندگانِ پروانه نگفتیم.


پرسیدند:
اگر تو از نشانیِ نهان‌مانده‌ی آن پرنده
بی‌خبری
پس این عطرِ نابه‌هنگام را
از خوابِ کدام گُلِ گمنام به خانه آورده‌ای؟


پرسیدند:
اگر که حکمیتِ نور و
وَحیِ واژه از وزیدنِ اسمِ او میسّر نیست
پس تو خواندنِ دستِ دریا و
نوشتنِ رازِ گریه را
از روی کدام کتابِ سوخته آموخته‌ای؟


و من هیچ نگفتم
اِلاّ منشوری از غبارِ غروب
که در سایه‌روشنِ راه‌راهِ دریچه می‌تابید.


برخاستند
مثل دو سایه‌سار
یکیشان آشنای دوره‌ی دبستان و
تقسیم سیب و بارشِ باران بود.


پرسیدند:
رویانویسِ به دریا رفتگان اگر تویی
پس از چه این همه
از همهمه‌ی باد و وزیدنِ این واژه‌ها می‌ترسی؟
تمام ترانه‌های تو را
از آفتاب و پرنده ... پس خواهیم گرفت
به خواب، به خانه، به رویا راهت نمی‌دهیم
حالا به ما بگو
استعاره‌ی غمگین خواب و ستاره کدام است
خلاصه‌ی بی‌پایانِ آب و علاقه برای چیست
تو تکرارِ مداوم این همه دریا را کی تمام خواهی کرد؟


و من هیچ نگفتم، هیچ!
ماه رفته بود ... داشت با دستْ‌خطِ لرزانِ همان پرنده
باز منشورِ پروانه را
بر دریچه‌ی مه‌گرفته‌ی دریا می‌نوشت.


او نیز به زانو درآمده بود!

 

«سید علی صالحی»

/ 0 نظر / 9 بازدید