چیز

 

                هی میگه چیز.چیز....

       نمی دونم چه چیزی باعث میشه که بین دل و زبونمون اینقدر فیلتر داشته باشیم.

  اینکه من بفهمم،معنی چیز تو همون چیزیه که من فکر میکنم چیز به اون معنیه، یه چیز جداست اما اینکه تو فقط چیز چیز بگی و از من انتظار داشته باشی که همه ی این چیز ها رو بفهمم، می تونه باعث ایجاده چیزی بشه که به این چیز می گن سوتفاهم.حالا تو هی چیز چیز کن و من هم تو خیال خودم این چیزها رو به چیزی تعبیر میکنم که شاید چیزی نباشه که تو به خاطرش چیز گفتی اما عاقبت چیز گفتن این میشه که خودتم نفهمی این همه چیز رو چه طوری به هم پیوند بدی که یه چیزی ازش در بیاد.

حالا خودت بگو از بین این همه چیز کدوم چیز،همون چیزیه که من چیز می دونمش و میدونم تو چیز چیز می گی که فرار کنی از گفتن همون یه دونه چیز!!!

اینقدر دقایقم رو پر کردی با فکر کردن به معنی این چیز ها که همه ی کلمات برام یه چیز دیگه شدن و من گم شدم میون تمام این چیزهایی که اونقدر مبهم و گیجن که گیجم می کنن با چیز بودنشون.

همه ی چیزای دورو برم رو که نگاه می کنم به یاد چیزی میافتم که قراره معنی چیز تو باشه و اونوقته که مغزم از فشار هجوم این همه چیز می خواد منفجر شه تا دور بریزه هر چیزی رو که تبدیل به چیز میشه فقط به این خاطر که گویندش شجاعت نداره که اونو به دست چیزی غیر از چیز همیشگی بسپاره.

   نمی دونم چه چیزی باعث میشه که همه ی نگفته ها جاشون رو به چیزی بدن که چیزی نیست جز یک چیز اما ما این چیز رو با چیز گفتن ها ی از سر هراسمون اونقدر بزرگ میکنیم که این چیز معنایی پیدا میکنه به وسعت همه ی چیز های نگفتنی.

  اما باید بدونی که چیزی که تو می گی تا زمانی که فقط چیز باشه، تو ذهن من می تونه تبدیل به هزار چیز بشه که شاید حتی یکی از اون چیزا،اون چیزی نباشه که چیز تو به اون معنی بوده.

تقصیر من نیست اگه نتونم تو رو پیدا کنم چون اونقدر چیز چیز کردی که گم شدی میون اینهمه چیز نا شناس.

نمی دونم تو این جمله های پر از چیز،چندمین چیز منم یا اینکه اصلا من هم یکی از اون چیزا هستم یا نه.

می ترسم این چیزا زمانی دست از چیز بودن بردارن که دیگه مجالی برای چیز نبودن باقی نمونده باشه و من اونقدر دلتنگ چیز نگفتنت شده باشم که برای فهمیدنت همه ی کلماتمو تبدیل به چیز کرده باشم و اون زمان تو دیگه این چیزی نباشی که الان هستی و فراموش کنی معنی تمامی این چیزهارو.

 

 

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
مرتضی

اگر خدا را به حق معرفتش می شناختید کوهها در برابر دعای شما متلاشی می شد بحار ج 69 ص 409مقدمتان گلباران