کفر گویی مؤمنانه

گفتند اسلام،دین رهایی است.

من از آغاز،پیش از فهم،پیش از درک،پیش از سخن،پیش از شک،پیش از انکار،مسلمان بودم.نامم مسلمه بود با تاکید روی کسره ی آخر،بنا بود رها باشم.بنا بود منی که در تمام عمر اسلام تو را یدک کشیدم،رها باشم.اما تو بگو این کوله بار سنگین سیاهی ها کجای رهایی دین تو جا خوش کرده بود که ندیدی آن را،ندیدی من را و سهم من شد همه ی سیاهی ها!

که من رها نشدم هیچ،شدم ملول و لایعقل و پای در زنجیر.

دینی که زبانش عرب بود،رهایی را «السجن»ترجمه کرده بود انگار. یا نه!!!! آموزگار من سجن را «رهایی» معنا کرد،با توجیه نرخ روز نان!

گفتند ننوش!

ننوشیدم و تو را گم کردم خدایا!دُرد تلخ ناکامی برایم ماند و شک!

سایه ی شک آنقدر عظیییییم شد که میان سیلاب ویرانگرش تنها پناه را میخانه یافتم.تو آنجا بودی انگار!جام شراب در دست و گیسوی معشوق در کف.مستی ام تو را یافت و چه جانانه یافت.

لب به پیاله ات بردم و پیاله به لب بردی!وه که چه لذتی است با تو هم پیاله بودن!

یادم آمد گفته بودند،لب منطقه ی ممنوعه است.گناه است.فساد است.

لبم که میان لبهایت پنهان شد،تو را یافتم میان اجزای تنم،میان ذرات خونم،میان هر ثانیه ام،هر تپشم.

تپش های تو شد «دینگ دانگ» ساعت نبض من و جان گرفتم از در تو بودن و با تو بودن و مماس شدن با.......

      یادم آمد اما که عشق ممنوع است ،فحشاست.

یادم آمد گفته اند،یک جمله به زبان عرب ها،این گناه را پاک میکند.زبانشان را آموختم تا با هزااااااااار جمله،هزااااااار معصیت را بکارت بَخشَم.عاشق شدم.عرب شدم.تقدس بکارت برایم شکست و من شدم قدیسه ی فاحشه ی عاشق نگاهت.

اسلام دین رهایی است.اسلام،عربی است.

اسلامت را خواندم و محرم شدم به تو،به خودم،به مسلمانی،پس محرم هستم به رهایی.

رهایم کن اگر هنوز خدای مایی!

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید