چه سرطان حنجره ای در کلمات من است

امروز همان روز اولیست که نگاه باران خورده ام را بوسیدی و مژه های سیاه و بلندت را میان باور ثانیه هایم تقسیم کردی و تن برهنه ام را در ستر پیراهن عریانی ات پوشاندی و گفتی:لحظه را زندگی کن.

و من یاد گرفتم از تن تو پوستینی بسازم برای حفظ تو در تمام لحظه هایم که تو را زندگی کنم در اکنون.

گفتی:غزل های اکنون را،زیر بالش فردا پنهان نکن،از شرم عاشقی،که جدایی همینجاست.دراز کشیده زیر سایه ی درخت گیلاس و در نوازش آفتاب تابستانه برنزه میکند رفتن ها را و ودکا می نوشد تا وقتی به تو رسید،مست باشد و از مستی هق هق تو،بوسه برچیند.

گفتم:تو که هر لرزش لبهایت،طعام می دهد مرا و غزل هایم،همه تصویر سبزینه ی دستان توست،تاب می آوری مرگ اکنون را؟

شب بود و تاریک و پشت به من بودی و نگاهت از نگاهم گریزان بود.

گفتی:بی تاب نشو بانو.غزل ها را به باد بسپار.بگذار تن شب میهمان پاکیت شود که سرزمین بکر تنت،فاتح نخواهد یافت میان زمین سترون این روزگار.

گفتی:اشک نریز بانو.که هر رفتنی،عذاب نیست.گاه باید رفت،وقتی سهم پیاله ات جز دُرد تلخ نرسیدن نباشد.

و من یاد گرفتم که اشک نریزم اما...

هیچ گاه نفهمیدم،من لایق جنگ برای وصال نبودم یا تو مرد ایستادن مقابل طوفان نبودی.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید