همه ی روزهای نبودنت را

گفتم از خاطره ها

هی گفتم!

هی گفتم!

هی گفتم!

اما چه سود از این همه داستان سرایی های خیال انگیز وقتی حتی رویایت هم دیگربه پنجره ی اتاقم سنگ نمی زند که من هیجان ززده نیم نگاهی به آیینه بیندازم و خودم را غرق در انعکاس تصویر تو بر شیشه کنم.

هر صبح به یاد آن روزها پنجره را گردگیری میکنم تا اگر روزی آمدی یا حتی رویایت به خوابم سرک کشید،یک دل سیر تماشایت کنم،اما...

بگو ترانه هایم را کجا جا گذاشتی که حتی واژه ای از آن را دوباره نجوا نخواهی کرد.

سخت پریشانم.بگو چه کنم با این اعتیاد زجر آور به عطر تنت وقتی روزهاست که آبی آسمانت بر من نمی تابد.

چیزی بگو...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید