ماه زده

اینجا رشت است.هوا بارانی است و دلتنگی چشمانم،انتظار رویای ستاره ها را می کشد.

حس بیوه زنی چهل و چند ساله را دارم که در تنهاییِ دستانش،هزار کودکِ پریده رنگ لی لی حوضک بازی می کنند و هیچ هم نمی خندند.

خواب دیده ام...

همین چند طلوع پیش...

...که به هر کوچه ای که سر می زنم،دیوارش کاهگلیست و تو زیر گیسوی مهتاب،در خواب هزار و یک شبِ دریایی،اما هر چه می دوم به انتهای این کوچه ها نمی رسم و تو دائم تکثیر می شوی و من آنقدر به دور خودم می چرخم و می چرخم که گیییییج می شوم و ....

از خواب می پرم...به آینه خیره می شوم و باز تکثیری از تو را در چشمهای خیره ام می یابم.

اصلا نمی دانم این روزها کدام خواب است و کدام هوشیاری.

اصلا چه فرقی می کند.

تو که نباشی تمام خاطره ها،افسانه ی روزهای دووور می شوند.انگار که هرگز نبوده اند.

تو که نیستی اصلا نمی فهمم کی روز می آید و کی چلچله ها می خوانند.اصلا نفهمیدم این گرگ ها چند وقت است که اهلی شده اند و زیر پنجره ام می خوابند....

تو که نیستی هیچ چیز را نمیبینم.نمیفهمم.خواب گرد شده ام در بیداری و همه جا دستان تو را میبینم...روی کلید برق و دستگیره ی در و فرمان ماشین و .... به کسی نگو اما...حتی تو را در آغوش دخترکانی ناشناس هم دیده ام....

اصلا کجا جا مانده ای که هر چه بیشتر می جویمت،کمتر می یابم.نشانی ات را از هرکه می پرسم،نگاهی نگران و نوازشی برای این گونه های خیس و پاره ای ترحم نصیبم می شود.انگار تو از ابتدا نبوده ای...

چرا نمی آیی؟چرا نیستی تا سرم را روی سینه بفشاری و بگذاری تمام عالم را اشک کنم در دامنت و فریاد کنم نامت را برای این کوردل مردمانی که هیچ گاه مرا ندیده اند....

هه...خنده دار است.تو هم مرا ندیده ای.هیچ وقت نخواستی بدانی رنگ چشمانم را.انگار تو هم از چشم ها می ترسی.از خودت می ترسی که در چشمان من هبوط کرده ای.

کجایی که ثابت کنم به این آدم ها که همیشه بوده ای.که خیال نیستی.وهم نیستی و این پریسای کوچکِ باران زده،ناکجا و نادیده را سرود نکرده است...خسته شدم بس که این دستهای خالی را در جیب هایم فرو بردم به این امید که اگر بی هوا سر رسیدی،از نگاه عابران نترسی و بگذاری دست کم سرانگشتانت برای من باشد.

خسته ام.از این همه تقسیم تو با این هوا،این خاک،این مردمان،منزجرم.

از تقسیم تو با فاحشه ی شب زده ی پس کوچه ی دلتنگی منزجرم.

از این تکثیر بیمارگونه ات برای هزار پریسای مثل من بیزارم...آخر هر قدر هم که مثل من باشند،من نمی شوند برای تو...تویی که در منی که نمی شوی برایشان...اصلا خودت بگو...می تواند کسی برایت همه ی قصه هایی را که خوانده ام،سرود کند؟اصلا کسی می تواند لب هایت را با همان علاقه ی من ببوسد.اصلا مگر می شود کسی را پیدا کرد که بلد باشد آغوش گرفتن تو را،همانقدر گرم که من تو را در برِ خود می گرفتم...نمی شود...به خدایت قسم نمی شود کسی تو را به اندازه ی من عاشق باشد...به اندازه ی من بخواهدت...که تو را اندازه باشد وقتی حتی من با همه ی شکستنم نتوانستم مستورِ برهنگیت شوم.

آخر کجا جامانده ای بی انصاف،که من و این کوله بار تنهایی و حسرت را رها کرده ای میان مردمان قریبی که غریبه اند با رویای گره انگشتان ما.حالا که نیستی،این منِ همیشه تنها،برای کدام چاه گریه کنم که باور کند این همه قصه های پر سوز و گداز،بی امیدِ دستانِ نمناکِ تو نبوده است.کجایی بی انصاف؟

این شب ها سراغت را از همه ی دستان این شهر گرفته ام.انگار سال هاست کوچ کرده ای به نمی دانم کجایی که نزدیک است به من...آنقدر نزدیک که وقتی باد میان موهای آشفته ام می رقصد،حسِ نازکِ انگشتانِ باریک و بلندت در من جاری می شود...هوا هنوز هم عطر تو را می دهد انگار.

کجایی بی انصاف،که هیچ کس تو را آنگونه که من می شناختم به یاد ندارد...هیچ کس نمی شناسدت...نمی شناسدت....نمی شناسد....

.

.

هی تو...

تو که پای هذیانِ هر شبه ی این بیوه زن تکیده ی پریده رنگ می  نشینی،

تو که استغاثه های از سر دردِ مرا می خوانی...

تو را به چشم های پر ترحمت قسم...

تو را به اشک های بی اختیارم قسم...

تو را به جان شاپرک ها قسمت می دهم...

مردی را ندیده ای،با چهره ای استخوانی که ته ریش نامرتبش،جذاب ترش می کند،که چشمانش برق تمام ستاره ها را در خود جا داده و پشت گوش هایش صورتی است.با یک خال کوچک قهوه ای گوشه ی شقیقه اش که سرو قامت باشد و فراخ آغوش.با انگشتانی که هر کدام انگار قرار است یک ابدیت را شانه کند.مردی که پشت ناخن هایش کمی تیره است و نفس هایش داغ با بوسه هایی مهربان...

راستش را بگو...مردی را ندیده ای که وقت راه رفتن نگاهش در گیر و دار زمین باشد اما یقین کنی که تو را خوب دیده است....

مرد من را ندیده ای؟

/ 0 نظر / 50 بازدید