اسیر

تو که هستی...

گرمی سرانگشتانت را که بر پشت پلکهایم میکشی...

باز کودک میشوم و خماااااااار حس خوب بوییدن نفس هایت.

کودکی هم عالمی دارد.

شکاف لبهایم را که با نرمی خوش طعم لب هایت پر میکنی...

          پر می شوم از هر چه تو......

          از هر چه تو که میان ثانیه هایم ریخته ای......

با تو که باشم همیشه همان کودکم که چشم های خیسش را میان سینه ی ستبرت تسکین    می دهد.

با تو که هستم می خواهم تا ابد سر انگشتانت را غرق بوسه کنم و خطوط در هم زندگی را در کف دستت بشمارم و همه را «بودن» تعبیر کنم.

هر چند انگار....

هیچ وقت فالگیر خوبی نبوده ام.

تو نیستی اما عطر تنت از تار و پود دقایقم پاک نمی شود انگار.

اسارت را می توانی معنا کنی؟

/ 0 نظر / 8 بازدید